<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نفرین برای عشق</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 18 Oct 2009 17:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> قسمت دوازدهم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description> قسمت دوازدهم:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و بهزاد رفتیم کافی شاپ اون داشت کاغذ بازی میکرد با فرم ها منم تو خودم مثل همیشه غرق بودم بهزاد صدام کرد باز کجای؟ به چی فکر می کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم می خوام حنجره خودم به این پسره بدم.بهزاد گفت چی میگی دیوونه گفتم می خوام کمکش کنم اون آینده داره.گفت:پس آلبوم خودت چی؟ گفتم من که نمی تونم ادامه بدم باز این پسره یه امیدی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهزاد قاطی کرد گفت خداحافظ دیوونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گیتار برداشتم رفتم تو پارک شروع کردم آهنگ زدن فقط برای آروم شدن میزدم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه دل من دل دیوونه من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمام پر از اشک بود خوب که باز کردم یه جمعیت دور خودم دیدم برام دست زدن دوست نداشتم کسی خلوت منو ببینه این جمعیت اذیتم میکرد یه دستمال برداشتم چشمام رو بستم شروع کردم به گیتار زدن انقدر زدم که خسته شدم چشمام باز کردم چه شلوغ بود اکثرا از چشمهای سرخ و خیس من تعجب کرده بودن تو اون شلوغی یکی برام آشنا اومد آره همون پسره تو بیمارستان اومد جلو با صندلی چرخ دار یک کاغذ داد نوشته بود: به من میگی استاد تو که خودت زدی رو دست هر چی گیتاریسته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش گفتم تو آینده خواننده بزرگی میشی پسر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشت:دست میندازی میبینی که نمی تونم بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خندیدم بیا بریم تا برات توضیح بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اومدیم بریم اون دختر با پدرش دیدم اونا هم تمام نمایش دیدن گفتش شما ها هیچ جا نمیرید امشب همه مهمون من هستید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شام رو خوردیم نشستم داستان واسه همه دوباره تعریف کردم بعد طرف اون پسر نگاه کردم گفتم من حنجره خودم رو بهت میدم به طور رایگان ولی چند تا شرط داره,باید فقط خواننده بشی و موزیک های که می خونی با اسم امید باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم هزینه آلبومت رو میدم و کاری میکنم بری اونور آب زندگی کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم از خوشحالی داره گریه میکنه رفتم کنارش دستش گرفتم گفتم جای گریه باید بترکنی,گیتار دادم دستش گفتم بزن تا همه حال کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش رفتم دنبال کارهای این پسره که بره هلند زندگی کنه چند تا ترانه ای که خودم حاضر کرده بود نوشتم دادم بهش گفتم اینا رو نخونی میکشمت خندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز حاضر بود فقط یک ماه مونده بود به روز عمل باور نمیکردم همه چیز تموم شد و کسی هم خبر دار نشد یک هفته گذشت تو خماری خودم بود صدای تلفن اومد یکی گفت امروز ساعت پنج بعدظهر تو همون پارک که نمایش داشتی بیا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن قطع شد نفهمیدم کی بود ولی خیلی صدا آشنا بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوندن من یه بهونست یه سرودم عاشقانست          من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم          تو خودت دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه          میمیرم بی تو...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 17:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت یازدهم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>همینطور که داشتم خونشون رو می دیدم اومد کنارش گفتم خوبه شادمهری هم هستی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهنگ قطع شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:شما کی هستید?&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:من فرشته نجات شما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خندید گفت:فرشته نجات من اضرائیل هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم: من کسی هستم که قراره قلب خودش رو به شما بده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با حالت غرور طرفم نگاه کرد گفت:بهت نمیاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:مگه عضو دهنده شاخ داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وایستاد رو سرم نگاه کرد گفت:تو یه نمونه کمیابی شاخ نداری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دو زدیم زیر خنده نشستیم و من داستانم رو براش تعریف کردم با یه اخم طرفم نگاه کرد گفت راست میگی؟ گفتم آره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:بهت نمی خوره انقدر زود کم آورده باشی اولین پسری که میبینم انقدر به عشق پایبند هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم شما دخترها انقدر غرور دارید که عشق رو نمی بینید یا احساس نمی کنید و فکر میکنید که خیلی می فهمید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشست پشت پیانو آهنگ با من باش گل من که بی تو میمیرم از محسن معدنی رو زد گفت:عاشقم شدی؟ گفتم:نه دیگه نمیشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت:من تا حالا عاشق پسری نشدم. من که با این حرف خیلی آشنا بودم سریع گوشی موبایلش رو از رو میز برداشتم زدم رو شماره ها اسم ها رو خوندم گفتم پس اینا کی هستن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت کرد گفت:ببین هیچ دختری نمیاد بگه من دوست پسر داشتم یا قبلا با 10 نفر بهم زدم همه ما دختر ها غرور داریم و این غرور نمیزاره.گفتم:میدونم خیلی خوب هم می دونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از سکوتی کوتاه گفت:پس به توافق نرسیدیم چون شما از دختر ها دل خوشی ندارید پس عضو به یه دختر نمی دید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:این قلب من خیلی داغونه قول بده مواظبش باشی!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریه ای کرد گفت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم همه رو گلچین کردم به یه مورد عجیب خوردم که خیلی جذبش شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پسری که می خواست خواننده بشه ولی به خاطر نداشتن پول نتونسته و انقدر این مشکل اذیتش کرده بود که با اسید حنجره خودش رو 50% نابود کرده بود!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم گفتم تو این دنیا از هر بدبختی بدبخت تر هم هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی خود یاد آلبوم خودم افتادم دیدیم خیلی دورم تا بهش برسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم دوستای این پسره اومدن هر کدومشون یک گیتار داشتن با حرکاتش نشون داد که یک گیتار می خواد وقتی گیتار رو گرفت دستش گریه کرد و گیتار رو نوازش میکرد بعدش شروع کرد به نواختن خیلی زیبا می زد نواختن تموم شد براش دست زدم حلقه دورش باز شد رفتم کنارش گفتم واسه خودت استادی ها می خواست حرف بزنه ولی نمی تونست پرستار اومد و ملاقات رو خاتمه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و بهزاد رفتیم کافی شاپ اون داشت کاغذ بازی میکرد با فرم ها منم تو خودم مثل همیشه غرق بودم بهزاد صدام کرد باز کجای؟ به چی فکر می کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نزار کسی چشم تو رو به غیر من ببینه           عشقی به غیر از عشق من تو قلب تو بشینه           نزار کسی کتار تو جای منو بگیره           هر کی به جز من اگه بود خدا کنه بمیره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 13:06:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت دهم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>پشیمون شدم ادامه میدم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمت دهم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه همه چیز کاملا برام مشخص شده بود تموم گربه ها بی تابی ها شب تا صبح خوندن ها همش هیچ شد آه افسوس به خودم گفتم عشق ورزی من اگه به یک سنگ بود الان دیگه نرم شده بود ولی عجب دنیای شده باید گرگ باشی تا دریده نشی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودم گفتم منم میشم یکی مثل این گرگ ها ولی هر کاری کردم نشد که نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره بعد از مشکلات زیاد اقامت هم گرفتم یه نفس عمیق کشیدم تلفن برداشتم از خوشحالی تا به عزیزترین کسی که داشتم خبر بدم ولی رو هر کدوم از شماره ها که رفتم دیدم اینا همونایی بودن که نامردی کردن هر چی پایین تر میرفتم چشمام بیشتر پر اشک می شد رو هر اسم میرفتم یه چی میگفتم....این که دروغ گفت.....اینم که نامرد بود....اینم تنهام گذاشت......اه اینا که دوستم نداشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با چشمای خیس گوشی رو پرت کردم به دیوار زدم زانو هامو تو آغوِِشم گرفتم دل من بهت تبریک میگم.تو همون حال خوابم رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت کم داشتم تا تابستون باید برمیگشتم رو زبان خارجه کار کردم خدا رو شکر یاد گرفتم یک کار هم پیدا کردم طوریکه بعدازظهر از مدرسه میومدم میرفتم تا دیر وقت شب تا بشه زود یه پسنداز خوب کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به شدت لاغر شده بودم موفقیت هام شروع شده بود از لحاظ درسی ظرف 3 ماه رفتم یک کلاس بالاتر گواهینامه رو هم گرفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو وقت های بیکاری رو صدا کار میکردم چند نفری بهم امیدواری دادن که کارم بهترین میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستون شد و من کاملا حاضر بودم رفتم تهران تو فرودگاه تهران که فکر میکردم عجب استقبالی میشه هیچ کسی برای استقبالم نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از فردا کارها رو شروع کردم زنگ زدم به بهزاد کسی که تو نوشتن داستان کمکم کرد یه قرار گذاشتیم همدیگه رو دیدیم.قرار شد با هم بریم سراغ بیمارستان های بزرگ اکثر جاها رفتیم و فرم پر کردیم واسه اهدا از فرداش تلفن ها شروع شده به بهزاد گفتم خدا یه چند تا دیگه مثل من بفرسته اینور تا همه اینا رو جواب بدیم خندید گفت دیوونه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من شماره و آدرس کسایی که بالاترین قیمت ها رو داده بودن یاداشت کردم نمی خواستم به هر کی هرکی بفروشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونایی که واقعا حق داشتن رو پیدا کردم بین تموم کسانی که می خواستن پیوند کنن توجه منو دو نفر جلب کرده بودن یکی یک دختر پیانو نواز بود رفتم خونشون وای چی می دیدم قصر بود از اون خونه هایی بود که آدمها تو خواب می بینن دیدم پدر دختره اومد با هم کمی صحبت کردیم و اون یک چک سفید گذاشت هر چی دوست داری بنویس گفتم زیاد برام مهم نیست من می خوام کسی که می خواد عضو بگیره رو ببینم هدایتم کرد به یک طرف دیگه قصر رسیدیم به یه جا که یک پیانو بود کسی که پشتش بود معلوم نمی شد داشت آهنگ عادت شادمهر رو میزد پدرش گفت شما با هم حرف بزنید من بعدا میام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آغوش تو به غیر من به روی هیچکی وا نکن      منو از این دل خوشی ها آرامشم جدا نکن      من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم      واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 19:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان داستان</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>ادامه داستان به خاطر  دلایل متفاوت گذاشته نمیشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این به بعد با شعر و متن های عاشقانه ادامه میدهیم اگه کسی دوست داشت تو این نفرین گاه نویسندگی کنه بگه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 12:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت نهم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;قسمت نهم&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;:&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;یه جورایی خوشحال بودم که شکست نخوردم و شد یه راهی پیدا کنم,من از وقتی که&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt; jaz &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;رو دوست داشتم با زندگی مبارزه داشتم و میگفتم سرنوشتم رو خودم میسازم و نمیزارم روزگار برام تعین کنه.الان هم خودم آخر کار رو رقم زدم نمی دونم شاید هم تقدیر رقم خورده&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;هنوز حرفهای فامیل ادامه داشت ولی این بار با یه لبخند جواب میدادم اونا نمی دونستن این لبخند چقدر پر معناست و جواب تمام حرفاست&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;از این به بعد بیشتر تو تنهایی خودم سر کردم تو 24 ساعت 18 ساعت تو اتاقم بودم.خاطراتم خود به خود میومد تو ذهنم باز اون تیک عصبی اومد چه جالب همه چیز با یک عکس و گفتن کلمه ای دوست دارم که شاید روزی 10 بار میگیم شروع شد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;تو مدرسه اینجا هم که دختر پسرها قاطی هستن رفته بودم زیر نظر چند تا دختر هر کسی میخواست یه جوری رابطه باهام برقرار کنه ولی با شناختی که داشتم فهمیدم اینا از عشق چیزی نمیدونن و همش هوس و هوس هست ولی من چی شاید پسری از جنس شیشه که با نگاه هم میشکنه,اون روز توی کلاس سر یک موضوع بی مورد سر دخترها داد کشیدم از اون به بعد دیگه بی خیال من شدن و از من یه جورایی میترسیدن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;منتظر جواب پناهندگی بودم چه قبول میشدم چه نمی شدم بر میگشتم تا فکری که داشتم رو در ایران انجام بدم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;میخوام یه چیز بگم که اصلا باور نمیکنید ولی حاضرم به بزرگی خدا قسم بخورم راسته&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;یه چیز جالب همیشه از بچگی تو وجودم بوده من دیر به دیر خواب میبینم و وقتی که خواب میبینم اون خواب در مورد زندگیم هست و در آینده اتفاق میوفته ولی معلوم نیست کی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;مثل اینکه 3 سال قبل خواب کلیسای که در شهر ما است رو دیدم و بعد از 3 سال من اومدم اینور آب و همون کلیسا رو دیدم,ولی خواب ایران رو دیدم و مطمئنم که یه روزی تو همون کوچه ای که تو خواب بود میرم,نمی دونم شما هم این قدرت رو دارید یا نه؟ولی من وقتی بچه بودم با جنیان در ارتباط بودم و خیلی اذیت میشدم اون موقعه بود که منو بردن پیش روحانیون و اونا هم دعا میخوندن رابطه من از اون به بعد با جن کمتر شد و خوابهای آینده هم کمتر میدیم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;دیگه صبرم تموم شده بود میخواستم داد بزنم به همه بگم میخوام چیکار کنم ولی همه چیز خراب می شد چند سال بغض رو تو گلوم نگه داشته بودم و حتی یه فرصت کوچک پیدا نکردم تا خالی کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;Jaz &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;شمارمو گیر آورده بود و بعد از این همه مدت برگشته بود میخواست ببخشمش بهش گفتم نمیشه گفت چیکار کنم گفتم نمی دونم,بهم گفت داره پولاشو جمع میکنه کریسمس بیاد اروپا منو ببینه بهش گفتم:به خاطر من نیا گفت به خاطر تو نیست میخوام فامیل ها رو ببینم حالا اگه شد تو رو هم ببینم گفتم:من که گفتم اگه به خاطر من میای نیا گفت:باشه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;خیلی گذشت دیگه زنگ نزد و آنلاین نشد روز تولدش یادم بود رفتم آنلاین شدم دیدم هست گفتم بزار دلش خوش باشه بهش تبریک گفتم خیلی خوشحال شد خداحافظی کردیم و اون دیگه با من تماس نگرفت&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;سارا هم بعد از اینکه صدای منو تو شبکه ماهواره ای پن شنید که آلبوم شادمهر رو تبریک میگم بهم زنگ زد گفت صداتو شنیدم بعدش دیدم باز رفت سر داستان همیشگی که من بهت بدی کردم تو حق داری و من منتظرت میمونم,گفتم:سارا خوب گوش کن چی میگم من نه پول دارم نه خونه از تو هم کوچیکترم پس نمیتونم تو رو خوشبخت کنم گفتم تو باید با یکی باشی که خوشبختت کنه گفتم خیلی چیزها هست که نمیشه بهت بگم گفت:شما هم از دست من خسته شدی به خدا دیگه بهت زنگ نمیزنم قطع کرد رفت ولی میدونم الان این داستان رو میخونه و به جواب سوالاش میرسه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;نمیخوام کسی از دستم ناراحت باشه سارا هم هنوز نمیتونه خوب تصمیم بگیره من هیچ امتیاز مثبتی ندارم که تو زندگی خوشبختش کنه ولی اگه سر اون اتفاق ها هست به خدا همه رو بخشیدم و کسی هم نفرین نمیکنم(ولی همه رو یه بار نفرین کردم گفتم ذره ای از زجری که به من دادن خودشون بکشن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;)&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;امید های اینور آب هم رو به پایانی بود منم جوون و مثل همه با یه عالمه رویا اومدم اینور خیلی ها گفتن: پسر تو هم تیپ داری هم صدا حتما خواننده بشی ها&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;من خودم این رو قبول نداشتم ولی انقدر اینو اون گفتن که اومدم اینور آب تا آلبوم بدم بیرون ولی نمی دونم وقتش رو دارم یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;ترانه هایی که خودم ساخته بودم هیچ شده شاید هم بتونم این آلبوم رو بسازم چند تا آهنگساز و ترانه سرا هم تو ایران حاضر شدن در این آلبوم به طور رایگان همکاری کنن.تا جایی که بتونم سعی میکنم این کار رو عملی کنم ولی اگه مشکل مالی نخورم چون خرجهای دیگه ای هست&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;یادم میاد به خاطر چه کسایی تو روی خانوادم وایستادم و از صداقتش میگفتم ولی همه زیر پامو خالی کردن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;خانوادم از من تنفر پیدا کرده بودن,ولی حق داشتن هر چی بگن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;هنوز هم حسرت میخورم از دیدن عشق هایی که به هم رسیدن کسانی که خودم کمک کردم به هم برسن لحضه ای که دستاشون به هم قفل میکنن آتیشم میزنه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;منو عشق عاشقی هام به کنار منو قلب مثل دریام به کنار همه عمر جوونیم یه طرف منو امید به فردام به کنار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt;ادامه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 12:50:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت نهم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>سلام دوستان به  خاطر اینکه تولد صاحب داستان ۵ مرداد هست به عنوان شیرینی داستان رو ادامه میدیم و منتظر ۵۰ تا نمیمونیم! ۵ مرداد آپ بعدی! 
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fileden.com/files/2009/7/11/2505873/Habib%20Razmi.mp3&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 13:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هشتم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description> قسمت هشتم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصرار های زیاد یک نفر مجبورم کرد برم آزمایش بدم.آزمایش دادم می دونستم جواب چیه چون من آینده بین هستم و این رو قبلا دیده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از چند روز رفتم جواب رو خودم گرفتم تا مبادا کسی بفهمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونی که اصرار داشت زنگ زد گفت چی شد؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونده بودم چی جوری بگم ولی باید میگفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پرسید چی شد جواب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم:سرطان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند لحظه سکوت شد بعد صدای گریه هاش اومد,خودم هم از این پایان گریم گرفته بود ولی نمی شد گریه کرد باید جلو گریه اونو میگرفتم بهش گفتم:چرا گریه میکنی هنوز که نمردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این حرفم داغ کرد و گفت خفه شو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجبور شدم از تخصص خودم استفاد کنم تا آرومش کنم.(هر کسی با من صحبت میکنه احساس آرامش پیدا میکنه این حرف رو بار ها بهم گفتن).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر آروم شد و قطع کرد تلفن رو من موندم تو خلوت خودم گفتم کی منو آروم میکنه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شروع کردم مثل همیشه با آهنگ های شادمهر آروم شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم آهنگ گوش میدادم که یه دفعه فکری به ذهنم رسید که با1 تیر میشه چند نشون زد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم گفتم من که دیگه زنده نیستم پس نمیتونم قرض ها رو جبران کنم پس باید یه کار کرد که بدون من بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به این فکر رسیدم احساس کردم بار سنگین دوشم خالی شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با فروش اعضای بدنم میتونم همه چیز رو جبران کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم شاید به نظر شما دیوونگی باشه ولی به خدا بهترین راه همینه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یک مشاور پزشکی حرف زدم و اون گفت سرطان خون دارم و فقط خون بدن من غیر قابل استفاده هست و اعضای بدن رو میشه پیوند زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماشین حساب گرفتم دستم و حساب کردم دیدم بابا یه چیزی هم تهش هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پول ها جبران شد,اونی که آبروی خانواده رو برده بود دیگه با این کارش همه چیز رو جبران کرد و دیگه کسی نیست آبرو ببره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه معذرت خواهی هم باید از خدا میکردم آخه بعد باهاش دعوا کردم راست میگن هر چیزی که نشه حتما خیری در پیش داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فهمیدم چرا به عشقم نرسیدم قطعا اگه عشقی بود من به خاطر اون نمیتونستم همچین کاری کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا جوون معذرت من زود قضاوت کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخشیدی؟؟ببخش دیگه!!نزار ماموریتم اینجوری تمومشه,من هنوز به کمکت نیاز دارم کمی دیگه از جاده زندگی مونده,بیا این آخرای راه رو با هم بریم,نزار بگم تا آخرش تنها بودم!! شوخی کردم به جوون خودم میدونم تنهام نزاشته بودی از اول.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که من دارم میرم ولی بزار همه ببینن آسمونم بی فروغه بزار که مردم بدونن که ستارشون دروغه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 19:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هفتم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>تصمیم رفتن رو گرفتم میخواستم تنها برم به طور قاچاقی از یه راه سخت که خیلی ها تو اون راه مردن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من چیزی برای از دست دادن نداشتم جونم بود که اونم مهم نبود.خانوادم راضی نبودن من تنها برم میگفتن به فساد کشیده میشی و خودت می دونید چه حرفهای!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من تصمیم داشتم بیام اینور آب تا روی پای خودم وایستم یه زندگی واسه خودم بسازم که تموم کسانی که بهم نامردی کردن حسرت بخورن که چرا نموندن با من بیام اینور آب تا jaz بفهمه اون رو به خاطر خارج دوست نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چی خودم رو زدم به درو دیوار اعضای خانواده کوتاه نیومدن آخر به خاطر من اونا هم با من راهی این سفر دشوار شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزینه زیادی میخواست تا یک خانواده بشه برسن اونور از اونجایی هم که ما نه پولدار بودیم نه از دار دنیا چیزی مجبور شدیم قرض کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فصل پائیز سال گذشته بود که حرکت کردیم تو اون سرما کسی جرات نمیکرد ولی ما تصمیم خودمون رو گرفته بودیم.از اونجایی که من تحت مراقبت هستم و کامپوترم کنترل میشه نمیتونم از اتفاقهای جالب راه بگم ولی فقط میگم به بدختی رسیدیم که تو راه 100 بار کلمه شهادت خودمون رو گفتیم.(البته همه میگفتن جز من که میخندیدم من از مرگم با خوشحالی استقبال میکردم)قاچاقی از آسیا تا اروپا شوخی نیست فکر نکن پیکنیک است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رسیدیم طبق محاسبات من فقط انقدر پول برامون موند که یک گوشی خریدیم زنگ زدیم به فامیل های اینور آب.(ماشالله به این حساب نا سلامتی حسابدار شرکت بودم).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجبور شدیم در خواست پناهندگی بدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از یه مدت کوتاه دیگه خانوادم کم آورده بودن آخه اون بیچاره ها نه زبون بلد بودن نه جایی من هم با اون یه ذره انگلیسی که میفهمیدم چه حالی میکردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم همه چیز به دعوا رسید اونها ناراضی بودن از اومدن و من رو مقصر,میگفتن.من هم گفتم که شما ها نیاید خودتون اومدید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی رو من فشار میاوردن میگفتن اگه درخواست پناهندگی رد بشه ما رو بر میگردونن این همه قرض رو کی بده؟؟ میگفتن همش تقصیر تو هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقدر به مشاجره رسیدیم که پدرم یه روز بهم با بغض گفت:الهی یه روز خوش نبینی الهی که بمیری این حرفها رو تکرار میکرد و من مات به طرفش نگاه میکردم.یاد نفرین مادرم افتادم تو اون شب سرد حالا هم نفرین پدر!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواست یه دل سیر بشینم گریه کنم اشک های این چند ساله رو خالی کنم ولی نمی شد به خیلی دلایل یکی نباید اونا هم با دیدن حال بد من روحیه ای که دارن بدتر بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دار دنیا برام چی موندش؟؟نه عشق نه خانواده فقط فقط نفرین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم تو اتاقم شروع کردم به فکر کردن برای من مردن و زنده بود اصلا مهم نبود به این فکر میکردم اگه من نباشم اینا چی جوری این همه قرض رو جبران میکنن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از طرف داداشم مطمئن بودم 1 قرون هم نمیده چون نداره یادم میاد براش من گوشی خریدم فرستادم!همیشه هم خانوادم دادشم رو به روخ من میکشیدن میگفتن بهتره ولی خودشون قبول دارن به من نمیرسه چون من خیلی برای خانوادم دلسوزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید دنبال راهی می بودم که بشه در صورت قبول نشدن همه چیز درست بشه,ولی آخه چی جوری این همه قرض نیاز به چند سال زمان داره.اونا منو مقصر میدونستن و من باید همه چیز رو جبران میکردم تا هم فرق خودم با بردارم رو نشون بدم هم روی حرفم باشم چون من همیشه میگفتم نگران نباشید من قرض ها رو میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبها و روزهام یکی شده بود همش در حال فکر کردن بودم و تموم راه ها رو با ذهنم جلو میرفتم ولی نتیجه نمیداد,مشکلات روحیم هم همزمان دوباره شروع شد,انقدر بیدار خوابی کشیدم که یه روز دیدم نمیتونم رو پاهام وایستم به شدت ضعیف شده بودم و با دیوار اتاقم برخورد میکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودم میگفتم لعنتی تو جون سگ داری اول یه راهی پیدا کن بعد بمیر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2 ماه گذشت که محل اقامت ما عوض شد و اومدیم شهر دیگه انجا از طرف دکتر چک میشدیم,دکتر قرار بود 2 تا واکسن به من تزریق کنه با تزریق اولین واکسن چشمام دیگه جایی رو ندید و نفهمیدم چی شد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وفتی به هوش اومدم دیدیم دکتر ها همه بالا سرم وایستادن و مادرم از همه نگران تر بود.دست وپاهام خشک شده بود و نمیتونستم حرکت بدم رنگ پوستم سفید شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آره من رفته بودم به حالت کما و حتی یه مدت کمی هم خون رسانی بدنم از کار افتاده بود که بدنم رو نمیتونستم حرکت بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1 ساعت طول کشید که بعد از ماساژ ها به حالت اولیه برگشتم,قرار شد حتما فرداش آزمایش خون بدم تا بفهمن چرا اینجوری شدم ولی من امتنا نکردم چون میدونستم چه مریضی دارم و نمیخواستم کسی بفهمه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غریبی بی کسی اندازه داره دل منم آخه خدایی داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه گیتار شکسته همدم من یه کلی غریب و بی نشونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2009 19:59:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت ششم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description> قبل از اینکه این داستان رو بگم مرسی از تمام شما دوستان که مطالب رو پیگیری میکنید اگه نظرات خودتون رو بزارید و خصوصی نزارید ممنون میشم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قسمت ششم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شکست ها یکی پس از دیگری با وقفه برام ایجاد شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی مشکل کجا بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا شکست ها تکرار شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(خیلی ها از شما مخاطبان فکر میکنید من یه آدم عیاش بودم نه دوستان من نمیذاشتم یه شکست منو زمین گیر کنه و مثل خیلی ها کم بیارم مثل کوه وایستادم و گفتم دیگه اتفاق نمی افته ولی این کوه هر چی صبر کرد بد تر شد.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه رو نداشتم به خانوده ام بگم چی شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه سن کمی داشتم ولی دیگه از همه چی خسته شدم دوست داشتم زودتر بمیرم چون روزها عمرم عشقم و خیلی چیزها رو از دست داده بودم احساس میکردم خیلی از زندگی عقب موندم دیگه فرصت نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هویت خودم رو گم کرده بودم یه فکرها عجیب تو ذهنم میومد(خودکشی,انتقام,....)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقدر شبها گریه کردم که دور چشمام سیاه شده بود لاغر شده بودم تا خانوادم فهمیدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر صداشون در اومده بود بهم طعنه میدادن مسخرم میکردن جواب حرفاشون رو با سکوت میدادم.خوب چی میگفتم؟میگفتم کم آوردم؟بگم دیوونه شدم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز با خودم دعوا کردم گفتم تو چه جور آدمی هستی که میتونی راه واسه مشکل دوستات بزاری واسه خودت نه؟از بس به دوستام کمک کردم به عشق خودشون رسیدن اسم منو گذاشتن امید چه امیدی گه نا امید هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیم گرفتم برم یه جا کار کنم تا درگیر باشم و همه چیز یادم بره کار زیاد بلد بودم ولی فروشندگی بهتر بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم یه جا کار پیدا کردم مشغول شدم ولی باز هم نمی شد انقدر فکرم مشغول بود که تو کارم تاثیر گذاشته بود و بارها شده بود فاکتور ها رو اشتباه زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مشکل رو با خودم داشتم می بردم تا رسیدم به زمستون.اون منطقه که مغازه بود جایی بود که مسافر از شهر های دیگه زیاد می اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون سال زمستون با یه دختر خانومی آشنا شدم(حالا بماند چی جوری) از من بزرگتر بود و از گرگان اومده بودن کمی از مشکلات خودم گفتم اونا رفتن و بعد از مدتی تلفنی با هم حرف زدیم من اون موقع تو اوج مشکلات روحیم بودم و اون با من حرف میزد که این داستان رو فراموش کنم,خیلی رو مخ من کار کرد حتی خودش هم دیگه خسته شده بود کمی حرفاش تاثیر گذاشته بود ولی دلم نیومد بهش بگم نظرم عوض نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون از من چند سالی بزرگ با اینکه وضع مالی من بهتر بود ولی بیشتر اون زنگ میزد به خدا شرمندش شدم.تابستون بود که برای در اومدت از خجالتش براش یه عطر فرستادم(از اینا که مدل برج دبی هست).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه بعد از مدت طولانی حرفاش کمکم کرد از اون اوضاع بیام بیرون خودش هم اوضاع خوبی نداشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم فهمیدم منو دوست داره منم ازش بدم نمیومد ولی مشکلات زیادی بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی اینکه از من بزرگتر بود,بعدش رو نداشتم به خانودام بگم,حالا این حرفها یه طرف بی پولی یه طرف!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اگه من باهاش ازدواج میکردم مطمئنم هیچی برام کم نمیزاشت,ولی یه مشکل دیگه هم که بود اون میخواست ایران باشه و من عشق اینور بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش گفتم میخوام برم خیلی ناراحت شد میدونم دلش رو شکستم هر چی گفت گفتم من باید برم بهش گفتم بیا با هم بریم گفت خانواده خودش رو تنها نمیزاره این کارش تحسین داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه داشتم باهمه چیز خداحافظی میکردم خیابونها رو خوب میدیم می دونستم به این زودی بر نمیگردم با همه خداحافظی کردم از دوست تا دشمن(سارا,پریسا.....)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یه دل شکسته به سمت رویا های اینور آب حرکت کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                               تو میری و رفتن تو میبینم باز به تماشای افق میشینم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                             میری آتیش میکشی به جونم ترانه هام واسه کی بخونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 19:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت پنجم</title>
<link>http://nefrin4u.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>قسمت پنجم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون خیلی به من علاقه پیدا کرد ازش پرسیدم چرا دوستم داری گفت:از صداقتت خوشم اومده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونم هم یه چیز داشت که من مجذوبش شدم یه صدای خیلی قشنگ بود زیباترین صدای که شنیدم تا امروز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انقدر به هم زنگ زدیم که اندازه نداشت تو 1 ماه شاید 500 اس ام اس زدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مدت گذشت مامان بابا هم اومدن که ایران زندگی کنیم قرار شد مشهد رو انتخاب کنیم چون فامیل بیشتر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه که گرفتم 1 کوچه با خونه ای که عروسی دادشم بود و من jaz رو دیدم فاصله داشت,بار اول گم شده بودم که همون خونه رو دیدم وای خدا چرا خواستی اینطوری بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلوی در اون خونه وایستادم تموم خاطرات اون 2 هفته رو دیدم,با چشمای خیسی اونجا رو تو اون غروب ترک کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با سارا انقدر داشت همه چیز خوب می شد که من میخواستم یه حلقه براش بفرستم,ولی تصمیم گرفتم عید سال بهترین کادو رو بهش بدم و برم شهرشون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پول هامو جمع کردم بلیط هواپیما هم رزرو کردم ولی یکی از دوستام گفت:یه دختر ارزشش رو نداره دختر ها هر روز با یکی هستن.گفتم سارا با همه فرق داره گفت:اون هم مثل همه هست,گفت شرط میبندی من مخش رو میزنم شرط بستیم سر یه کارت شارژ شماره سارا رو دادم زنگ زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو بلندگو هم گذاشته بود من بفهمم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام سارا خانوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام شما؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یادت نمیاد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه شما؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز بهم شماره دادی یادته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به کسی شماره ندادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس من اسم شما رو از کجا میدونم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساکت شد هی چی نگفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی دیگه هم با هم حرف زدن خداحافظی کردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش مرتضی برام یه صدای ظبط شده از سارا آورد(دستم بیاد میزارم گوش کنید) یادم نمیاد چی ها گفتن فقط می دونم یه جا سارا میگه من دوستت دارم و میخوام باهات ازدواج کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی دلم یه دفعه خالی شد,خیلی ناراحت شدم مرتضی هم میخندید میگفت دیدی باختی؟بهش گفتم بیا اینم پول شارژ گفت نمیخوام ارزش خودت بیشتر هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مونده بودم چیکار کنم میخواستم یه اتفاق بیوفته زنده نباشم,حالا جواب مامان رو کی بده من بهش گفتم سارا دختر خوبی هست با همه فرق داره,تصمیم گرفتم یه فرصت به سارا بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همون شب زنگ زدم به سارا گفتم نمی دونم چرا یه جوری هستم گفت چی جوری؟گفتم یه حس بدی دارم احساس میکنم یکی داره بهم بد میکنه دیدم اعتراف نکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم مرتضی بهم میگه به دختر چی گفتی؟گفتم هیچی گفت زنگ زده میگه نمیخوام با شما حرف بزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرتضی هم نامردی کرد شماره دختره رو همه جا داد.به سارا چند بار زنگ زدم دیدم خاموشه.بهش گفتم چرا خاموشی گفت مزاحم زیاد شده.گفتم من یه دوست دارم مخابرات لیست مزاحم ها رو در میاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش گفتم لیست مزاحم ها رو در آورد یه صدای هم ظبط شده گوشش کن,(صحبتش با مرتضی رو گذاشتم)بعد شروع کرد با من دعوا کردن چرا همچین کاری کری گفتم به جای اینکه من طلبکار بشم تو شدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم خوب شد امتحانت کردم گفتم بلیط گرفته بودم بیام پیشت ولی جوابم رو دادی,گفتم دیگه برای همیشه خداحافظ!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا بلیط رو پس دادم,شروع کردم به فکر کردن هر کسی چی جوری به من نارو میزنه,من چقدر ساده هستم به خاطر یکی اومدم ایران به خاطر یکی بلیط گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون به بعد سارا زیاد به من زنگ زد ولی بهش گفتم دیگه نه,گفتم تو رو دوستای دانشگاهت خراب کردن.ولی اون قبول نکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادش بخیر اون زمستون با همه سردیش شیرین بود سارا! یادته؟ یادته میگفتی امید چقدر هوا سرده؟ سرمای اون زمستون دلت رو سرد کرد ولی من که قلبم رو بهت داده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سارا یادته رفت امید گفت مواظب قلب من باش؟ سارا یادته اون شب با امید چقدر گریه کردی؟مگه بهت چه بدی کرده بود؟اون باربی قشنگ امید چرا مال یکی دیگه شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون شب ها که تو با یکی دیگه خوش میگذشت من شبها رو تا صبح با گربه هام سر کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دست تو تو دست من بود دلت اما جای دیگه تو خودت خبر نداری اما چشمات اینو میگه       مدتی بود حس میکردم که دلت یه جا اسیره پشت پا زدی به بختت کی واست جز من میمیره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه دارد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 19:04:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nefrin4u&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>nefrin4u</dc:creator>
<guid>http://nefrin4u.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
