تبليغاتX
نفرین برای عشق

nefrin4u

نفرین شده

nefrin4u

http://nefrin4u.blogfa.com

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق - قسمت هشتم

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

  » امروز:  
  » پند امروز :

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات
Shadmehr Aghili
قسمت هشتم
موضوع: قسمت هشتم
 قسمت هشتم:

اصرار های زیاد یک نفر مجبورم کرد برم آزمایش بدم.آزمایش دادم می دونستم جواب چیه چون من آینده بین هستم و این رو قبلا دیده بودم!

بعد از چند روز رفتم جواب رو خودم گرفتم تا مبادا کسی بفهمه!

اونی که اصرار داشت زنگ زد گفت چی شد؟؟؟

مونده بودم چی جوری بگم ولی باید میگفتم!

پرسید چی شد جواب؟

گفتم:سرطان!

چند لحظه سکوت شد بعد صدای گریه هاش اومد,خودم هم از این پایان گریم گرفته بود ولی نمی شد گریه کرد باید جلو گریه اونو میگرفتم بهش گفتم:چرا گریه میکنی هنوز که نمردم!

با این حرفم داغ کرد و گفت خفه شو.

مجبور شدم از تخصص خودم استفاد کنم تا آرومش کنم.(هر کسی با من صحبت میکنه احساس آرامش پیدا میکنه این حرف رو بار ها بهم گفتن).

خدا رو شکر آروم شد و قطع کرد تلفن رو من موندم تو خلوت خودم گفتم کی منو آروم میکنه؟؟

شروع کردم مثل همیشه با آهنگ های شادمهر آروم شدن.

 

داشتم آهنگ گوش میدادم که یه دفعه فکری به ذهنم رسید که با1 تیر میشه چند نشون زد!

با خودم گفتم من که دیگه زنده نیستم پس نمیتونم قرض ها رو جبران کنم پس باید یه کار کرد که بدون من بشه!

وقتی به این فکر رسیدم احساس کردم بار سنگین دوشم خالی شده.

من با فروش اعضای بدنم میتونم همه چیز رو جبران کنم!

میدونم شاید به نظر شما دیوونگی باشه ولی به خدا بهترین راه همینه.

با یک مشاور پزشکی حرف زدم و اون گفت سرطان خون دارم و فقط خون بدن من غیر قابل استفاده هست و اعضای بدن رو میشه پیوند زد.

ماشین حساب گرفتم دستم و حساب کردم دیدم بابا یه چیزی هم تهش هست.

پول ها جبران شد,اونی که آبروی خانواده رو برده بود دیگه با این کارش همه چیز رو جبران کرد و دیگه کسی نیست آبرو ببره!

 

یه معذرت خواهی هم باید از خدا میکردم آخه بعد باهاش دعوا کردم راست میگن هر چیزی که نشه حتما خیری در پیش داره!

فهمیدم چرا به عشقم نرسیدم قطعا اگه عشقی بود من به خاطر اون نمیتونستم همچین کاری کنم.

خدا جوون معذرت من زود قضاوت کردم.

بخشیدی؟؟ببخش دیگه!!نزار ماموریتم اینجوری تمومشه,من هنوز به کمکت نیاز دارم کمی دیگه از جاده زندگی مونده,بیا این آخرای راه رو با هم بریم,نزار بگم تا آخرش تنها بودم!! شوخی کردم به جوون خودم میدونم تنهام نزاشته بودی از اول.

 

حالا که من دارم میرم ولی بزار همه ببینن آسمونم بی فروغه بزار که مردم بدونن که ستارشون دروغه!

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا