تبليغاتX
نفرین برای عشق

nefrin4u

نفرین شده

nefrin4u

http://nefrin4u.blogfa.com

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

  » امروز:  
  » پند امروز :

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات
Shadmehr Aghili
قسمت هفتم
موضوع: قسمت هفتم
تصمیم رفتن رو گرفتم میخواستم تنها برم به طور قاچاقی از یه راه سخت که خیلی ها تو اون راه مردن!

ولی من چیزی برای از دست دادن نداشتم جونم بود که اونم مهم نبود.خانوادم راضی نبودن من تنها برم میگفتن به فساد کشیده میشی و خودت می دونید چه حرفهای!!

ولی من تصمیم داشتم بیام اینور آب تا روی پای خودم وایستم یه زندگی واسه خودم بسازم که تموم کسانی که بهم نامردی کردن حسرت بخورن که چرا نموندن با من بیام اینور آب تا jaz بفهمه اون رو به خاطر خارج دوست نداشتم.

هر چی خودم رو زدم به درو دیوار اعضای خانواده کوتاه نیومدن آخر به خاطر من اونا هم با من راهی این سفر دشوار شدن.

هزینه زیادی میخواست تا یک خانواده بشه برسن اونور از اونجایی هم که ما نه پولدار بودیم نه از دار دنیا چیزی مجبور شدیم قرض کنیم.

فصل پائیز سال گذشته بود که حرکت کردیم تو اون سرما کسی جرات نمیکرد ولی ما تصمیم خودمون رو گرفته بودیم.از اونجایی که من تحت مراقبت هستم و کامپوترم کنترل میشه نمیتونم از اتفاقهای جالب راه بگم ولی فقط میگم به بدختی رسیدیم که تو راه 100 بار کلمه شهادت خودمون رو گفتیم.(البته همه میگفتن جز من که میخندیدم من از مرگم با خوشحالی استقبال میکردم)قاچاقی از آسیا تا اروپا شوخی نیست فکر نکن پیکنیک است.

وقتی رسیدیم طبق محاسبات من فقط انقدر پول برامون موند که یک گوشی خریدیم زنگ زدیم به فامیل های اینور آب.(ماشالله به این حساب نا سلامتی حسابدار شرکت بودم).

مجبور شدیم در خواست پناهندگی بدیم.

بعد از یه مدت کوتاه دیگه خانوادم کم آورده بودن آخه اون بیچاره ها نه زبون بلد بودن نه جایی من هم با اون یه ذره انگلیسی که میفهمیدم چه حالی میکردم!

کم کم همه چیز به دعوا رسید اونها ناراضی بودن از اومدن و من رو مقصر,میگفتن.من هم گفتم که شما ها نیاید خودتون اومدید.

خیلی رو من فشار میاوردن میگفتن اگه درخواست پناهندگی رد بشه ما رو بر میگردونن این همه قرض رو کی بده؟؟ میگفتن همش تقصیر تو هست.

انقدر به مشاجره رسیدیم که پدرم یه روز بهم با بغض گفت:الهی یه روز خوش نبینی الهی که بمیری این حرفها رو تکرار میکرد و من مات به طرفش نگاه میکردم.یاد نفرین مادرم افتادم تو اون شب سرد حالا هم نفرین پدر!!

دلم میخواست یه دل سیر بشینم گریه کنم اشک های این چند ساله رو خالی کنم ولی نمی شد به خیلی دلایل یکی نباید اونا هم با دیدن حال بد من روحیه ای که دارن بدتر بشه!

از دار دنیا برام چی موندش؟؟نه عشق نه خانواده فقط فقط نفرین

 

اومدم تو اتاقم شروع کردم به فکر کردن برای من مردن و زنده بود اصلا مهم نبود به این فکر میکردم اگه من نباشم اینا چی جوری این همه قرض رو جبران میکنن؟

از طرف داداشم مطمئن بودم 1 قرون هم نمیده چون نداره یادم میاد براش من گوشی خریدم فرستادم!همیشه هم خانوادم دادشم رو به روخ من میکشیدن میگفتن بهتره ولی خودشون قبول دارن به من نمیرسه چون من خیلی برای خانوادم دلسوزم.

 

باید دنبال راهی می بودم که بشه در صورت قبول نشدن همه چیز درست بشه,ولی آخه چی جوری این همه قرض نیاز به چند سال زمان داره.اونا منو مقصر میدونستن و من باید همه چیز رو جبران میکردم تا هم فرق خودم با بردارم رو نشون بدم هم روی حرفم باشم چون من همیشه میگفتم نگران نباشید من قرض ها رو میدم.

 

شبها و روزهام یکی شده بود همش در حال فکر کردن بودم و تموم راه ها رو با ذهنم جلو میرفتم ولی نتیجه نمیداد,مشکلات روحیم هم همزمان دوباره شروع شد,انقدر بیدار خوابی کشیدم که یه روز دیدم نمیتونم رو پاهام وایستم به شدت ضعیف شده بودم و با دیوار اتاقم برخورد میکردم.

به خودم میگفتم لعنتی تو جون سگ داری اول یه راهی پیدا کن بعد بمیر.

2 ماه گذشت که محل اقامت ما عوض شد و اومدیم شهر دیگه انجا از طرف دکتر چک میشدیم,دکتر قرار بود 2 تا واکسن به من تزریق کنه با تزریق اولین واکسن چشمام دیگه جایی رو ندید و نفهمیدم چی شد!!!

 

وفتی به هوش اومدم دیدیم دکتر ها همه بالا سرم وایستادن و مادرم از همه نگران تر بود.دست وپاهام خشک شده بود و نمیتونستم حرکت بدم رنگ پوستم سفید شده بود!

آره من رفته بودم به حالت کما و حتی یه مدت کمی هم خون رسانی بدنم از کار افتاده بود که بدنم رو نمیتونستم حرکت بدم.

1 ساعت طول کشید که بعد از ماساژ ها به حالت اولیه برگشتم,قرار شد حتما فرداش آزمایش خون بدم تا بفهمن چرا اینجوری شدم ولی من امتنا نکردم چون میدونستم چه مریضی دارم و نمیخواستم کسی بفهمه!

 

غریبی بی کسی اندازه داره دل منم آخه خدایی داره

 یه گیتار شکسته همدم من یه کلی غریب و بی نشونه

 

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا