تبليغاتX
نفرین برای عشق

nefrin4u

نفرین شده

nefrin4u

http://nefrin4u.blogfa.com

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

  » امروز:  
  » پند امروز :

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات
Shadmehr Aghili
قسمت ششم
موضوع: قسمت ششم
 قبل از اینکه این داستان رو بگم مرسی از تمام شما دوستان که مطالب رو پیگیری میکنید اگه نظرات خودتون رو بزارید و خصوصی نزارید ممنون میشم!

قسمت ششم:

شکست ها یکی پس از دیگری با وقفه برام ایجاد شد.

یعنی مشکل کجا بود؟

چرا شکست ها تکرار شد؟

(خیلی ها از شما مخاطبان فکر میکنید من یه آدم عیاش بودم نه دوستان من نمیذاشتم یه شکست منو زمین گیر کنه و مثل خیلی ها کم بیارم مثل کوه وایستادم و گفتم دیگه اتفاق نمی افته ولی این کوه هر چی صبر کرد بد تر شد.)

دیگه رو نداشتم به خانوده ام بگم چی شده.

با اینکه سن کمی داشتم ولی دیگه از همه چی خسته شدم دوست داشتم زودتر بمیرم چون روزها عمرم عشقم و خیلی چیزها رو از دست داده بودم احساس میکردم خیلی از زندگی عقب موندم دیگه فرصت نیست!

هویت خودم رو گم کرده بودم یه فکرها عجیب تو ذهنم میومد(خودکشی,انتقام,....)

انقدر شبها گریه کردم که دور چشمام سیاه شده بود لاغر شده بودم تا خانوادم فهمیدن!

سر صداشون در اومده بود بهم طعنه میدادن مسخرم میکردن جواب حرفاشون رو با سکوت میدادم.خوب چی میگفتم؟میگفتم کم آوردم؟بگم دیوونه شدم؟

یه روز با خودم دعوا کردم گفتم تو چه جور آدمی هستی که میتونی راه واسه مشکل دوستات بزاری واسه خودت نه؟از بس به دوستام کمک کردم به عشق خودشون رسیدن اسم منو گذاشتن امید چه امیدی گه نا امید هست!

 

تصمیم گرفتم برم یه جا کار کنم تا درگیر باشم و همه چیز یادم بره کار زیاد بلد بودم ولی فروشندگی بهتر بود!

رفتم یه جا کار پیدا کردم مشغول شدم ولی باز هم نمی شد انقدر فکرم مشغول بود که تو کارم تاثیر گذاشته بود و بارها شده بود فاکتور ها رو اشتباه زدم.

این مشکل رو با خودم داشتم می بردم تا رسیدم به زمستون.اون منطقه که مغازه بود جایی بود که مسافر از شهر های دیگه زیاد می اومد.

اون سال زمستون با یه دختر خانومی آشنا شدم(حالا بماند چی جوری) از من بزرگتر بود و از گرگان اومده بودن کمی از مشکلات خودم گفتم اونا رفتن و بعد از مدتی تلفنی با هم حرف زدیم من اون موقع تو اوج مشکلات روحیم بودم و اون با من حرف میزد که این داستان رو فراموش کنم,خیلی رو مخ من کار کرد حتی خودش هم دیگه خسته شده بود کمی حرفاش تاثیر گذاشته بود ولی دلم نیومد بهش بگم نظرم عوض نشده.

اون از من چند سالی بزرگ با اینکه وضع مالی من بهتر بود ولی بیشتر اون زنگ میزد به خدا شرمندش شدم.تابستون بود که برای در اومدت از خجالتش براش یه عطر فرستادم(از اینا که مدل برج دبی هست).

دیگه بعد از مدت طولانی حرفاش کمکم کرد از اون اوضاع بیام بیرون خودش هم اوضاع خوبی نداشت!

 

کم کم فهمیدم منو دوست داره منم ازش بدم نمیومد ولی مشکلات زیادی بود!

یکی اینکه از من بزرگتر بود,بعدش رو نداشتم به خانودام بگم,حالا این حرفها یه طرف بی پولی یه طرف!

ولی اگه من باهاش ازدواج میکردم مطمئنم هیچی برام کم نمیزاشت,ولی یه مشکل دیگه هم که بود اون میخواست ایران باشه و من عشق اینور بودم.

بهش گفتم میخوام برم خیلی ناراحت شد میدونم دلش رو شکستم هر چی گفت گفتم من باید برم بهش گفتم بیا با هم بریم گفت خانواده خودش رو تنها نمیزاره این کارش تحسین داره!

دیگه داشتم باهمه چیز خداحافظی میکردم خیابونها رو خوب میدیم می دونستم به این زودی بر نمیگردم با همه خداحافظی کردم از دوست تا دشمن(سارا,پریسا.....)

با یه دل شکسته به سمت رویا های اینور آب حرکت کردم.

 

                                               تو میری و رفتن تو میبینم باز به تماشای افق میشینم

                                             میری آتیش میکشی به جونم ترانه هام واسه کی بخونم

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا