تبليغاتX
نفرین برای عشق

nefrin4u

نفرین شده

nefrin4u

http://nefrin4u.blogfa.com

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

  » امروز:  
  » پند امروز :

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات
Shadmehr Aghili
قسمت چهارم
موضوع: قسمت چهارم
قسمت چهارم:

 

6 ماه گذشت داداشم رفت استرالیا.

من دست داداشم یه انگشتر فرستادم که به jaz بده و اون دستش کنه تا معلوم بشه مال منه!

داداشم گفت دستش نکرد! زنگ زدم جواب ندادش,این زتگها 3 ماه دوام داشت و نه جواب تو اینترنت میداد نه تلفن یاد ایمیلهای بی جواب بخیر!

من هنوز دوستش داشتم خاطراتی که داشتیم قولی که بهش دادم نمی ذاشت فراموشش کنم.

یه روز دیدم مامانم زنگ زده خونه داداشم و داره با jaz هم صحبت میکنه

تلفن رو از مامان گرفتم گفتم:

سلام

گفت:سلام(خیلی بی حال)

بهش گفتم چرا جواب نمیدی؟

شروع کرد بهونه آوردن که داداشم تلفنم رو گرفته و اینترنت نداریم(ولی انقدر دروغ گفته بود که فهمیدم اینم دروغه)

گفتم چرا انگشتر رو دستت نکردی؟

گفت:نمی خوام

گفتم چرا؟

گفت:من اون موقعه هیچ چیزی نمی فهمیدم الان نظرم عوض شده نمی خوام تو رو!

گفتم مگه بهت نگفتم خوب فکراتو کن؟ چرا با من اینطوری کردی؟

باز جواب قبلی رو داد بعدش هم خداحافظ!

 

مگه نگفتی بهت عادت کردم من ساده رو بگو باور کردم        واسه خاطر تو از همه چی گذشتم تنهام گذاشتی با خاطراتت       آخه چشم به راه هم برگردی فکر نمی کردم که بر نگردی برنگردی!

 

مادرم همه چیز رو گوش کرد تنها تلاشی که کردم این بود نزارم ببینه گریه میکنم چون اون میگفت شما به هم نمی رسید.

اومدم تو حیاط شونه ها میلرزید!! اشک هام چکه چکه راه افتاد آفتاب داشت غروب میکرد(من عاشق غروبم)منو آروم کرد این منظره.از اون به بعد تمام تلاشم این بود فراموشش کنم ولی نشد!

دیگه تو کلاس نمی تونستم تمرکز کنم!معلم چندین بار بهم گیر داد.از وقتی داداشم رفته بود من جای اون اومده بودم شرکت حسابها همش از دستم اشتباه می شد!

اون موقعه ها بود تو ماهواره همین بلاگی که الان داخلش هستید معرفی شد مال یه عشاق شکست خورده بود.چند بار سر زدم خیلی شلوغ بود با مدیرش چند باز هم حرف زدم گفتم ارزشش رو نداره اتقدر خودت رو به آب آتیش بزنی,چند بار هم باهاش دعوا کردم!اسمش نیما بود.

هر روز میومدم ایمیل چک میکردم ولی نامه جدید نبود تکراری ها رو میخوندم!

دیگه درگیر شدم به بلاگ شادمهریم با آدمهای مختلف حرف زدم از موضوع خیلی گذشت.

با یه دختر تو ایران آشنا شدم به اسم پریسا اونم معلوم بود شکست خوده بود.

یادم میاد سر گذاشتن یه کد آهنگ تو بلاگش باهاش آشنا شدم,چت ها اول عادی بود,ولی کم کم به من علاقه پیدا کرد تا اینکه گفت:

دوستت دارم!!!!

یاد jaz افتادم ولی اون موضوع رو باید فراموش میکردم من بهش علاقه ای نداشتم ولی نمیخواستم دلش رو بشکنم.نمیتونستم قبول کنم آخه چی جوری رو jaz فراموش کنم؟

من همیشه وبکم میدادم و عکس می فرستادم ولی اون هیچی حتی عکسش رو هم ندیدم.

چندین بار منو با ایمیلهای دیگه امتحان کرد و من همش سر بلند اومدم بالا ,می دونستم منو امتحان میکنه.

بهش گفتم ایران نیستم بهم گفت بیا ایران هر جا باشی من میام!

کم کم منم به اون علاقه پیدا کردم.

تصمیم گرفتم بیام برای همیشه ایران حتی خانوادم رو راضی کردم!

یه چند وقتی گذشت من پاسپورت گرفتم اومدم ایران بعد بهش زنگ زدم گفتم من اومدم,گفت بیا خوی(شهر مرزی ایران ترکیه)

بهش گفتم نمی تونم بیام اون همه رو بعد نمی دونم سر چی دعوا کردیم قطع کرد.

اصلا نمی دونم مشکلش چی بود! اگه وبکم نمیدادم گریه میکرد!

یه روز زنگ میزد 2 ماه نمیزد گوشیش روزها خاموش 12 شب به بعد روشن بود!شب ساعت 1 بهم زنگ میزد منم نمی دونستم چی بهش میگم!

از ترس اینکه صدامو کسی نشنوه زیر پتو با تلفن حرف میزدم.

همش میگفت 2 ماه بعد میام پیشت ولی نمی اومد اونم وقتی دید من نمیام خوی شروع کرد بهونه گرفتن,یه شب تو همین شبهای که نمی دونستم چی میگم پشت تلفن نمی دونم چی گفتم که با من قهر کرد و از من خواست شماره تلفنش رو پاک کنم و آی دی.(قبول دارم حرف بدی زدم)

اینم عشق دوم به خاطرش اومدم ایران ولی این شد,مسافت ها رو طی کردم تا برسم ولی بی نتیجه بود.

روزهای عادی میگذشت منم آدمی نبودم تو خیابونها الاف باشم یا رفیق داشته باشم.یه روز دیدم یکی به اسم سارا برام پیام گذاشته که میخواد با شادمهر حرف بزنه!

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا