تبليغاتX
نفرین برای عشق

nefrin4u

نفرین شده

nefrin4u

http://nefrin4u.blogfa.com

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

  » امروز:  
  » پند امروز :

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات
Shadmehr Aghili
قسمت دوازدهم
موضوع: قسمت دوازدهم
 قسمت دوازدهم:

من و بهزاد رفتیم کافی شاپ اون داشت کاغذ بازی میکرد با فرم ها منم تو خودم مثل همیشه غرق بودم بهزاد صدام کرد باز کجای؟ به چی فکر می کردی؟

 

گفتم می خوام حنجره خودم به این پسره بدم.بهزاد گفت چی میگی دیوونه گفتم می خوام کمکش کنم اون آینده داره.گفت:پس آلبوم خودت چی؟ گفتم من که نمی تونم ادامه بدم باز این پسره یه امیدی داره.

بهزاد قاطی کرد گفت خداحافظ دیوونه.

 

گیتار برداشتم رفتم تو پارک شروع کردم آهنگ زدن فقط برای آروم شدن میزدم:

آخه دل من دل دیوونه من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار دیدی اونم رفت...

چشمام پر از اشک بود خوب که باز کردم یه جمعیت دور خودم دیدم برام دست زدن دوست نداشتم کسی خلوت منو ببینه این جمعیت اذیتم میکرد یه دستمال برداشتم چشمام رو بستم شروع کردم به گیتار زدن انقدر زدم که خسته شدم چشمام باز کردم چه شلوغ بود اکثرا از چشمهای سرخ و خیس من تعجب کرده بودن تو اون شلوغی یکی برام آشنا اومد آره همون پسره تو بیمارستان اومد جلو با صندلی چرخ دار یک کاغذ داد نوشته بود: به من میگی استاد تو که خودت زدی رو دست هر چی گیتاریسته!

بهش گفتم تو آینده خواننده بزرگی میشی پسر.

نوشت:دست میندازی میبینی که نمی تونم بخونم.

خندیدم بیا بریم تا برات توضیح بدم.

تا اومدیم بریم اون دختر با پدرش دیدم اونا هم تمام نمایش دیدن گفتش شما ها هیچ جا نمیرید امشب همه مهمون من هستید.

شام رو خوردیم نشستم داستان واسه همه دوباره تعریف کردم بعد طرف اون پسر نگاه کردم گفتم من حنجره خودم رو بهت میدم به طور رایگان ولی چند تا شرط داره,باید فقط خواننده بشی و موزیک های که می خونی با اسم امید باشه!

منم هزینه آلبومت رو میدم و کاری میکنم بری اونور آب زندگی کنی.

دیدم از خوشحالی داره گریه میکنه رفتم کنارش دستش گرفتم گفتم جای گریه باید بترکنی,گیتار دادم دستش گفتم بزن تا همه حال کنن.

فرداش رفتم دنبال کارهای این پسره که بره هلند زندگی کنه چند تا ترانه ای که خودم حاضر کرده بود نوشتم دادم بهش گفتم اینا رو نخونی میکشمت خندید.

همه چیز حاضر بود فقط یک ماه مونده بود به روز عمل باور نمیکردم همه چیز تموم شد و کسی هم خبر دار نشد یک هفته گذشت تو خماری خودم بود صدای تلفن اومد یکی گفت امروز ساعت پنج بعدظهر تو همون پارک که نمایش داشتی بیا!

تلفن قطع شد نفهمیدم کی بود ولی خیلی صدا آشنا بود!

خوندن من یه بهونست یه سرودم عاشقانست          من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم          تو خودت دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه          میمیرم بی تو...

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا