تبليغاتX
نفرین برای عشق

nefrin4u

نفرین شده

nefrin4u

http://nefrin4u.blogfa.com

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

نفرین برای عشق

  » امروز:  
  » پند امروز :

لینکستان

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات
Shadmehr Aghili
قسمت نهم
موضوع: قسمت نهم
سلام دوستان به  خاطر اینکه تولد صاحب داستان ۵ مرداد هست به عنوان شیرینی داستان رو ادامه میدیم و منتظر ۵۰ تا نمیمونیم! ۵ مرداد آپ بعدی!

 

| + | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده
قسمت هشتم
موضوع: قسمت هشتم
 قسمت هشتم:

اصرار های زیاد یک نفر مجبورم کرد برم آزمایش بدم.آزمایش دادم می دونستم جواب چیه چون من آینده بین هستم و این رو قبلا دیده بودم!

بعد از چند روز رفتم جواب رو خودم گرفتم تا مبادا کسی بفهمه!

اونی که اصرار داشت زنگ زد گفت چی شد؟؟؟

مونده بودم چی جوری بگم ولی باید میگفتم!

پرسید چی شد جواب؟

گفتم:سرطان!

چند لحظه سکوت شد بعد صدای گریه هاش اومد,خودم هم از این پایان گریم گرفته بود ولی نمی شد گریه کرد باید جلو گریه اونو میگرفتم بهش گفتم:چرا گریه میکنی هنوز که نمردم!

با این حرفم داغ کرد و گفت خفه شو.

مجبور شدم از تخصص خودم استفاد کنم تا آرومش کنم.(هر کسی با من صحبت میکنه احساس آرامش پیدا میکنه این حرف رو بار ها بهم گفتن).

خدا رو شکر آروم شد و قطع کرد تلفن رو من موندم تو خلوت خودم گفتم کی منو آروم میکنه؟؟

شروع کردم مثل همیشه با آهنگ های شادمهر آروم شدن.

 

داشتم آهنگ گوش میدادم که یه دفعه فکری به ذهنم رسید که با1 تیر میشه چند نشون زد!

با خودم گفتم من که دیگه زنده نیستم پس نمیتونم قرض ها رو جبران کنم پس باید یه کار کرد که بدون من بشه!

وقتی به این فکر رسیدم احساس کردم بار سنگین دوشم خالی شده.

من با فروش اعضای بدنم میتونم همه چیز رو جبران کنم!

میدونم شاید به نظر شما دیوونگی باشه ولی به خدا بهترین راه همینه.

با یک مشاور پزشکی حرف زدم و اون گفت سرطان خون دارم و فقط خون بدن من غیر قابل استفاده هست و اعضای بدن رو میشه پیوند زد.

ماشین حساب گرفتم دستم و حساب کردم دیدم بابا یه چیزی هم تهش هست.

پول ها جبران شد,اونی که آبروی خانواده رو برده بود دیگه با این کارش همه چیز رو جبران کرد و دیگه کسی نیست آبرو ببره!

 

یه معذرت خواهی هم باید از خدا میکردم آخه بعد باهاش دعوا کردم راست میگن هر چیزی که نشه حتما خیری در پیش داره!

فهمیدم چرا به عشقم نرسیدم قطعا اگه عشقی بود من به خاطر اون نمیتونستم همچین کاری کنم.

خدا جوون معذرت من زود قضاوت کردم.

بخشیدی؟؟ببخش دیگه!!نزار ماموریتم اینجوری تمومشه,من هنوز به کمکت نیاز دارم کمی دیگه از جاده زندگی مونده,بیا این آخرای راه رو با هم بریم,نزار بگم تا آخرش تنها بودم!! شوخی کردم به جوون خودم میدونم تنهام نزاشته بودی از اول.

 

حالا که من دارم میرم ولی بزار همه ببینن آسمونم بی فروغه بزار که مردم بدونن که ستارشون دروغه!

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده
قسمت هفتم
موضوع: قسمت هفتم
تصمیم رفتن رو گرفتم میخواستم تنها برم به طور قاچاقی از یه راه سخت که خیلی ها تو اون راه مردن!

ولی من چیزی برای از دست دادن نداشتم جونم بود که اونم مهم نبود.خانوادم راضی نبودن من تنها برم میگفتن به فساد کشیده میشی و خودت می دونید چه حرفهای!!

ولی من تصمیم داشتم بیام اینور آب تا روی پای خودم وایستم یه زندگی واسه خودم بسازم که تموم کسانی که بهم نامردی کردن حسرت بخورن که چرا نموندن با من بیام اینور آب تا jaz بفهمه اون رو به خاطر خارج دوست نداشتم.

هر چی خودم رو زدم به درو دیوار اعضای خانواده کوتاه نیومدن آخر به خاطر من اونا هم با من راهی این سفر دشوار شدن.

هزینه زیادی میخواست تا یک خانواده بشه برسن اونور از اونجایی هم که ما نه پولدار بودیم نه از دار دنیا چیزی مجبور شدیم قرض کنیم.

فصل پائیز سال گذشته بود که حرکت کردیم تو اون سرما کسی جرات نمیکرد ولی ما تصمیم خودمون رو گرفته بودیم.از اونجایی که من تحت مراقبت هستم و کامپوترم کنترل میشه نمیتونم از اتفاقهای جالب راه بگم ولی فقط میگم به بدختی رسیدیم که تو راه 100 بار کلمه شهادت خودمون رو گفتیم.(البته همه میگفتن جز من که میخندیدم من از مرگم با خوشحالی استقبال میکردم)قاچاقی از آسیا تا اروپا شوخی نیست فکر نکن پیکنیک است.

وقتی رسیدیم طبق محاسبات من فقط انقدر پول برامون موند که یک گوشی خریدیم زنگ زدیم به فامیل های اینور آب.(ماشالله به این حساب نا سلامتی حسابدار شرکت بودم).

مجبور شدیم در خواست پناهندگی بدیم.

بعد از یه مدت کوتاه دیگه خانوادم کم آورده بودن آخه اون بیچاره ها نه زبون بلد بودن نه جایی من هم با اون یه ذره انگلیسی که میفهمیدم چه حالی میکردم!

کم کم همه چیز به دعوا رسید اونها ناراضی بودن از اومدن و من رو مقصر,میگفتن.من هم گفتم که شما ها نیاید خودتون اومدید.

خیلی رو من فشار میاوردن میگفتن اگه درخواست پناهندگی رد بشه ما رو بر میگردونن این همه قرض رو کی بده؟؟ میگفتن همش تقصیر تو هست.

انقدر به مشاجره رسیدیم که پدرم یه روز بهم با بغض گفت:الهی یه روز خوش نبینی الهی که بمیری این حرفها رو تکرار میکرد و من مات به طرفش نگاه میکردم.یاد نفرین مادرم افتادم تو اون شب سرد حالا هم نفرین پدر!!

دلم میخواست یه دل سیر بشینم گریه کنم اشک های این چند ساله رو خالی کنم ولی نمی شد به خیلی دلایل یکی نباید اونا هم با دیدن حال بد من روحیه ای که دارن بدتر بشه!

از دار دنیا برام چی موندش؟؟نه عشق نه خانواده فقط فقط نفرین

 

اومدم تو اتاقم شروع کردم به فکر کردن برای من مردن و زنده بود اصلا مهم نبود به این فکر میکردم اگه من نباشم اینا چی جوری این همه قرض رو جبران میکنن؟

از طرف داداشم مطمئن بودم 1 قرون هم نمیده چون نداره یادم میاد براش من گوشی خریدم فرستادم!همیشه هم خانوادم دادشم رو به روخ من میکشیدن میگفتن بهتره ولی خودشون قبول دارن به من نمیرسه چون من خیلی برای خانوادم دلسوزم.

 

باید دنبال راهی می بودم که بشه در صورت قبول نشدن همه چیز درست بشه,ولی آخه چی جوری این همه قرض نیاز به چند سال زمان داره.اونا منو مقصر میدونستن و من باید همه چیز رو جبران میکردم تا هم فرق خودم با بردارم رو نشون بدم هم روی حرفم باشم چون من همیشه میگفتم نگران نباشید من قرض ها رو میدم.

 

شبها و روزهام یکی شده بود همش در حال فکر کردن بودم و تموم راه ها رو با ذهنم جلو میرفتم ولی نتیجه نمیداد,مشکلات روحیم هم همزمان دوباره شروع شد,انقدر بیدار خوابی کشیدم که یه روز دیدم نمیتونم رو پاهام وایستم به شدت ضعیف شده بودم و با دیوار اتاقم برخورد میکردم.

به خودم میگفتم لعنتی تو جون سگ داری اول یه راهی پیدا کن بعد بمیر.

2 ماه گذشت که محل اقامت ما عوض شد و اومدیم شهر دیگه انجا از طرف دکتر چک میشدیم,دکتر قرار بود 2 تا واکسن به من تزریق کنه با تزریق اولین واکسن چشمام دیگه جایی رو ندید و نفهمیدم چی شد!!!

 

وفتی به هوش اومدم دیدیم دکتر ها همه بالا سرم وایستادن و مادرم از همه نگران تر بود.دست وپاهام خشک شده بود و نمیتونستم حرکت بدم رنگ پوستم سفید شده بود!

آره من رفته بودم به حالت کما و حتی یه مدت کمی هم خون رسانی بدنم از کار افتاده بود که بدنم رو نمیتونستم حرکت بدم.

1 ساعت طول کشید که بعد از ماساژ ها به حالت اولیه برگشتم,قرار شد حتما فرداش آزمایش خون بدم تا بفهمن چرا اینجوری شدم ولی من امتنا نکردم چون میدونستم چه مریضی دارم و نمیخواستم کسی بفهمه!

 

غریبی بی کسی اندازه داره دل منم آخه خدایی داره

 یه گیتار شکسته همدم من یه کلی غریب و بی نشونه

 

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده
قسمت ششم
موضوع: قسمت ششم
 قبل از اینکه این داستان رو بگم مرسی از تمام شما دوستان که مطالب رو پیگیری میکنید اگه نظرات خودتون رو بزارید و خصوصی نزارید ممنون میشم!

قسمت ششم:

شکست ها یکی پس از دیگری با وقفه برام ایجاد شد.

یعنی مشکل کجا بود؟

چرا شکست ها تکرار شد؟

(خیلی ها از شما مخاطبان فکر میکنید من یه آدم عیاش بودم نه دوستان من نمیذاشتم یه شکست منو زمین گیر کنه و مثل خیلی ها کم بیارم مثل کوه وایستادم و گفتم دیگه اتفاق نمی افته ولی این کوه هر چی صبر کرد بد تر شد.)

دیگه رو نداشتم به خانوده ام بگم چی شده.

با اینکه سن کمی داشتم ولی دیگه از همه چی خسته شدم دوست داشتم زودتر بمیرم چون روزها عمرم عشقم و خیلی چیزها رو از دست داده بودم احساس میکردم خیلی از زندگی عقب موندم دیگه فرصت نیست!

هویت خودم رو گم کرده بودم یه فکرها عجیب تو ذهنم میومد(خودکشی,انتقام,....)

انقدر شبها گریه کردم که دور چشمام سیاه شده بود لاغر شده بودم تا خانوادم فهمیدن!

سر صداشون در اومده بود بهم طعنه میدادن مسخرم میکردن جواب حرفاشون رو با سکوت میدادم.خوب چی میگفتم؟میگفتم کم آوردم؟بگم دیوونه شدم؟

یه روز با خودم دعوا کردم گفتم تو چه جور آدمی هستی که میتونی راه واسه مشکل دوستات بزاری واسه خودت نه؟از بس به دوستام کمک کردم به عشق خودشون رسیدن اسم منو گذاشتن امید چه امیدی گه نا امید هست!

 

تصمیم گرفتم برم یه جا کار کنم تا درگیر باشم و همه چیز یادم بره کار زیاد بلد بودم ولی فروشندگی بهتر بود!

رفتم یه جا کار پیدا کردم مشغول شدم ولی باز هم نمی شد انقدر فکرم مشغول بود که تو کارم تاثیر گذاشته بود و بارها شده بود فاکتور ها رو اشتباه زدم.

این مشکل رو با خودم داشتم می بردم تا رسیدم به زمستون.اون منطقه که مغازه بود جایی بود که مسافر از شهر های دیگه زیاد می اومد.

اون سال زمستون با یه دختر خانومی آشنا شدم(حالا بماند چی جوری) از من بزرگتر بود و از گرگان اومده بودن کمی از مشکلات خودم گفتم اونا رفتن و بعد از مدتی تلفنی با هم حرف زدیم من اون موقع تو اوج مشکلات روحیم بودم و اون با من حرف میزد که این داستان رو فراموش کنم,خیلی رو مخ من کار کرد حتی خودش هم دیگه خسته شده بود کمی حرفاش تاثیر گذاشته بود ولی دلم نیومد بهش بگم نظرم عوض نشده.

اون از من چند سالی بزرگ با اینکه وضع مالی من بهتر بود ولی بیشتر اون زنگ میزد به خدا شرمندش شدم.تابستون بود که برای در اومدت از خجالتش براش یه عطر فرستادم(از اینا که مدل برج دبی هست).

دیگه بعد از مدت طولانی حرفاش کمکم کرد از اون اوضاع بیام بیرون خودش هم اوضاع خوبی نداشت!

 

کم کم فهمیدم منو دوست داره منم ازش بدم نمیومد ولی مشکلات زیادی بود!

یکی اینکه از من بزرگتر بود,بعدش رو نداشتم به خانودام بگم,حالا این حرفها یه طرف بی پولی یه طرف!

ولی اگه من باهاش ازدواج میکردم مطمئنم هیچی برام کم نمیزاشت,ولی یه مشکل دیگه هم که بود اون میخواست ایران باشه و من عشق اینور بودم.

بهش گفتم میخوام برم خیلی ناراحت شد میدونم دلش رو شکستم هر چی گفت گفتم من باید برم بهش گفتم بیا با هم بریم گفت خانواده خودش رو تنها نمیزاره این کارش تحسین داره!

دیگه داشتم باهمه چیز خداحافظی میکردم خیابونها رو خوب میدیم می دونستم به این زودی بر نمیگردم با همه خداحافظی کردم از دوست تا دشمن(سارا,پریسا.....)

با یه دل شکسته به سمت رویا های اینور آب حرکت کردم.

 

                                               تو میری و رفتن تو میبینم باز به تماشای افق میشینم

                                             میری آتیش میکشی به جونم ترانه هام واسه کی بخونم

ادامه دارد...

| + | نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 | نوشته شده توسط نفرین شده

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا