نفرین برای عشق |

اون خیلی به من علاقه پیدا کرد ازش پرسیدم چرا دوستم داری گفت:از صداقتت خوشم اومده!
اونم هم یه چیز داشت که من مجذوبش شدم یه صدای خیلی قشنگ بود زیباترین صدای که شنیدم تا امروز!
انقدر به هم زنگ زدیم که اندازه نداشت تو 1 ماه شاید 500 اس ام اس زدم!
یه مدت گذشت مامان بابا هم اومدن که ایران زندگی کنیم قرار شد مشهد رو انتخاب کنیم چون فامیل بیشتر بود.
خونه که گرفتم 1 کوچه با خونه ای که عروسی دادشم بود و من jaz رو دیدم فاصله داشت,بار اول گم شده بودم که همون خونه رو دیدم وای خدا چرا خواستی اینطوری بشه؟
جلوی در اون خونه وایستادم تموم خاطرات اون 2 هفته رو دیدم,با چشمای خیسی اونجا رو تو اون غروب ترک کردم.
با سارا انقدر داشت همه چیز خوب می شد که من میخواستم یه حلقه براش بفرستم,ولی تصمیم گرفتم عید سال بهترین کادو رو بهش بدم و برم شهرشون.
پول هامو جمع کردم بلیط هواپیما هم رزرو کردم ولی یکی از دوستام گفت:یه دختر ارزشش رو نداره دختر ها هر روز با یکی هستن.گفتم سارا با همه فرق داره گفت:اون هم مثل همه هست,گفت شرط میبندی من مخش رو میزنم شرط بستیم سر یه کارت شارژ شماره سارا رو دادم زنگ زد.
رو بلندگو هم گذاشته بود من بفهمم.
سلام سارا خانوم
سلام شما؟
من یادت نمیاد؟
نه شما؟
اون روز بهم شماره دادی یادته؟
من به کسی شماره ندادم!
پس من اسم شما رو از کجا میدونم؟
ساکت شد هی چی نگفت!
کمی دیگه هم با هم حرف زدن خداحافظی کردن.
فرداش مرتضی برام یه صدای ظبط شده از سارا آورد(دستم بیاد میزارم گوش کنید) یادم نمیاد چی ها گفتن فقط می دونم یه جا سارا میگه من دوستت دارم و میخوام باهات ازدواج کنم!
توی دلم یه دفعه خالی شد,خیلی ناراحت شدم مرتضی هم میخندید میگفت دیدی باختی؟بهش گفتم بیا اینم پول شارژ گفت نمیخوام ارزش خودت بیشتر هست.
مونده بودم چیکار کنم میخواستم یه اتفاق بیوفته زنده نباشم,حالا جواب مامان رو کی بده من بهش گفتم سارا دختر خوبی هست با همه فرق داره,تصمیم گرفتم یه فرصت به سارا بدم.
همون شب زنگ زدم به سارا گفتم نمی دونم چرا یه جوری هستم گفت چی جوری؟گفتم یه حس بدی دارم احساس میکنم یکی داره بهم بد میکنه دیدم اعتراف نکرد.
دیدم مرتضی بهم میگه به دختر چی گفتی؟گفتم هیچی گفت زنگ زده میگه نمیخوام با شما حرف بزنم.
مرتضی هم نامردی کرد شماره دختره رو همه جا داد.به سارا چند بار زنگ زدم دیدم خاموشه.بهش گفتم چرا خاموشی گفت مزاحم زیاد شده.گفتم من یه دوست دارم مخابرات لیست مزاحم ها رو در میاره.
فرداش گفتم لیست مزاحم ها رو در آورد یه صدای هم ظبط شده گوشش کن,(صحبتش با مرتضی رو گذاشتم)بعد شروع کرد با من دعوا کردن چرا همچین کاری کری گفتم به جای اینکه من طلبکار بشم تو شدی؟
گفتم خوب شد امتحانت کردم گفتم بلیط گرفته بودم بیام پیشت ولی جوابم رو دادی,گفتم دیگه برای همیشه خداحافظ!
فردا بلیط رو پس دادم,شروع کردم به فکر کردن هر کسی چی جوری به من نارو میزنه,من چقدر ساده هستم به خاطر یکی اومدم ایران به خاطر یکی بلیط گرفتم.
از اون به بعد سارا زیاد به من زنگ زد ولی بهش گفتم دیگه نه,گفتم تو رو دوستای دانشگاهت خراب کردن.ولی اون قبول نکرد.
یادش بخیر اون زمستون با همه سردیش شیرین بود سارا! یادته؟ یادته میگفتی امید چقدر هوا سرده؟ سرمای اون زمستون دلت رو سرد کرد ولی من که قلبم رو بهت داده بودم!
سارا یادته رفت امید گفت مواظب قلب من باش؟ سارا یادته اون شب با امید چقدر گریه کردی؟مگه بهت چه بدی کرده بود؟اون باربی قشنگ امید چرا مال یکی دیگه شد؟
اون شب ها که تو با یکی دیگه خوش میگذشت من شبها رو تا صبح با گربه هام سر کردم.
دست تو تو دست من بود دلت اما جای دیگه تو خودت خبر نداری اما چشمات اینو میگه مدتی بود حس میکردم که دلت یه جا اسیره پشت پا زدی به بختت کی واست جز من میمیره؟
ادامه دارد...
6 ماه گذشت داداشم رفت استرالیا.
من دست داداشم یه انگشتر فرستادم که به jaz بده و اون دستش کنه تا معلوم بشه مال منه!
داداشم گفت دستش نکرد! زنگ زدم جواب ندادش,این زتگها 3 ماه دوام داشت و نه جواب تو اینترنت میداد نه تلفن یاد ایمیلهای بی جواب بخیر!
من هنوز دوستش داشتم خاطراتی که داشتیم قولی که بهش دادم نمی ذاشت فراموشش کنم.
یه روز دیدم مامانم زنگ زده خونه داداشم و داره با jaz هم صحبت میکنه
تلفن رو از مامان گرفتم گفتم:
سلام
گفت:سلام(خیلی بی حال)
بهش گفتم چرا جواب نمیدی؟
شروع کرد بهونه آوردن که داداشم تلفنم رو گرفته و اینترنت نداریم(ولی انقدر دروغ گفته بود که فهمیدم اینم دروغه)
گفتم چرا انگشتر رو دستت نکردی؟
گفت:نمی خوام
گفتم چرا؟
گفت:من اون موقعه هیچ چیزی نمی فهمیدم الان نظرم عوض شده نمی خوام تو رو!
گفتم مگه بهت نگفتم خوب فکراتو کن؟ چرا با من اینطوری کردی؟
باز جواب قبلی رو داد بعدش هم خداحافظ!
مگه نگفتی بهت عادت کردم من ساده رو بگو باور کردم واسه خاطر تو از همه چی گذشتم تنهام گذاشتی با خاطراتت آخه چشم به راه هم برگردی فکر نمی کردم که بر نگردی برنگردی!
مادرم همه چیز رو گوش کرد تنها تلاشی که کردم این بود نزارم ببینه گریه میکنم چون اون میگفت شما به هم نمی رسید.
اومدم تو حیاط شونه ها میلرزید!! اشک هام چکه چکه راه افتاد آفتاب داشت غروب میکرد(من عاشق غروبم)منو آروم کرد این منظره.از اون به بعد تمام تلاشم این بود فراموشش کنم ولی نشد!
دیگه تو کلاس نمی تونستم تمرکز کنم!معلم چندین بار بهم گیر داد.از وقتی داداشم رفته بود من جای اون اومده بودم شرکت حسابها همش از دستم اشتباه می شد!
اون موقعه ها بود تو ماهواره همین بلاگی که الان داخلش هستید معرفی شد مال یه عشاق شکست خورده بود.چند بار سر زدم خیلی شلوغ بود با مدیرش چند باز هم حرف زدم گفتم ارزشش رو نداره اتقدر خودت رو به آب آتیش بزنی,چند بار هم باهاش دعوا کردم!اسمش نیما بود.
هر روز میومدم ایمیل چک میکردم ولی نامه جدید نبود تکراری ها رو میخوندم!
دیگه درگیر شدم به بلاگ شادمهریم با آدمهای مختلف حرف زدم از موضوع خیلی گذشت.
با یه دختر تو ایران آشنا شدم به اسم پریسا اونم معلوم بود شکست خوده بود.
یادم میاد سر گذاشتن یه کد آهنگ تو بلاگش باهاش آشنا شدم,چت ها اول عادی بود,ولی کم کم به من علاقه پیدا کرد تا اینکه گفت:
دوستت دارم!!!!
یاد jaz افتادم ولی اون موضوع رو باید فراموش میکردم من بهش علاقه ای نداشتم ولی نمیخواستم دلش رو بشکنم.نمیتونستم قبول کنم آخه چی جوری رو jaz فراموش کنم؟
من همیشه وبکم میدادم و عکس می فرستادم ولی اون هیچی حتی عکسش رو هم ندیدم.
چندین بار منو با ایمیلهای دیگه امتحان کرد و من همش سر بلند اومدم بالا ,می دونستم منو امتحان میکنه.
بهش گفتم ایران نیستم بهم گفت بیا ایران هر جا باشی من میام!
کم کم منم به اون علاقه پیدا کردم.
تصمیم گرفتم بیام برای همیشه ایران حتی خانوادم رو راضی کردم!
یه چند وقتی گذشت من پاسپورت گرفتم اومدم ایران بعد بهش زنگ زدم گفتم من اومدم,گفت بیا خوی(شهر مرزی ایران ترکیه)
بهش گفتم نمی تونم بیام اون همه رو بعد نمی دونم سر چی دعوا کردیم قطع کرد.
اصلا نمی دونم مشکلش چی بود! اگه وبکم نمیدادم گریه میکرد!
یه روز زنگ میزد 2 ماه نمیزد گوشیش روزها خاموش 12 شب به بعد روشن بود!شب ساعت 1 بهم زنگ میزد منم نمی دونستم چی بهش میگم!
از ترس اینکه صدامو کسی نشنوه زیر پتو با تلفن حرف میزدم.
همش میگفت 2 ماه بعد میام پیشت ولی نمی اومد اونم وقتی دید من نمیام خوی شروع کرد بهونه گرفتن,یه شب تو همین شبهای که نمی دونستم چی میگم پشت تلفن نمی دونم چی گفتم که با من قهر کرد و از من خواست شماره تلفنش رو پاک کنم و آی دی.(قبول دارم حرف بدی زدم)
اینم عشق دوم به خاطرش اومدم ایران ولی این شد,مسافت ها رو طی کردم تا برسم ولی بی نتیجه بود.
روزهای عادی میگذشت منم آدمی نبودم تو خیابونها الاف باشم یا رفیق داشته باشم.یه روز دیدم یکی به اسم سارا برام پیام گذاشته که میخواد با شادمهر حرف بزنه!
دادشم یه سری کارهای سفارتی داشت موند ایران ولی ما برگشتیم.از اون به بعد من jaz هر روز 4 ایمیل به هم میزدیم.تازه شنبه ها که تعطیل بود 1ساعت تلفنی حرف میزدیم.سر صدای همه به خاطر پول اینترنت در اومده بود میگفتن تو اگه مرد شدی خودت پول اینترنت بده.
مجبور شدم دنبال یه کار برم یه کافی نت پیدا کردم پول زیادی نمی داد ولی برای من که پول اینترنت ندم خوب بود.
بدبختی بعدی از یه ایمیل شروع شد,داشتم ایمیل چک میکردم یه ایمیل دیدیم از یک سایت دوستیابی بود,ایمیل گروهی فرستاده شد اون وسط ایمیل من هم بود یه دفعه شوکه شدم!!ایمیل jaz چیکار میکنه سایت رو باز کردم دیدم عکسش هم هست زود ایمیل های دیگه رو کپی کردم ادد کردم.صاحب های ایمیل فارسی زبون نبودن شروع کردم با اونا انگلیسی حرف زدن:
Where are you from?(کدوم کشوری؟)
from Australia(از استرالیا)
what is your name?(اسمت چیه؟)
skater(اسکاتر)
do you know jazmine?(رو میشناسی؟ jaz)
yes(بله)
رفتم تو فکر گفتم مگه به من نگفت دوست پسر نداره پس این کیه؟
دیدیم آنلاین شد ازش پرسیدم اینا کی هستن؟گفت:نمی شناسم گفتم اونا تو رو می شناسن گفت اشتباه شده بعد گفت کار دارم خداحافظ.
منم شروع کردم با بقیه ایمیل ها حرف زدم 30 ایمیل بود فرداش jaz اومد آنلاین گفت دیگه به اونا چیزی نگو,گفت راستش من یه دوست پسر دارم من داشتم میمردم!!اون داشت اعتراف میکرد که قبل از اینکه منو ببینه با اون دوست بوده.بهش گفتم امید دیگه مرده!!!
تو چشمام اشک حلقه زد از کافی نت زدم بیرون مشتری ها همه نگام میکردن آدمهای توی خیابون نگام میکردن.
باورم نمی شد این همون jaz باشه که من تعریف پاکی اونو جلو خانوداه و دوستام میکردم,دلم می خواست بلند داد بکشم ولی نمی شد جلوی اون همه آدم.
اون هنوز داشت حرف میزد که من گفتم خداحافظ.
اون شب تا صبح گریه کردم خیلی آروم و آرومتر از اونی که فکر کنی آخه نیابد کسی میفهمید!باز اون تیک عصبی و اون خاطرات مثل فیلم تو ذهنم مرور می شد,باز از خدا خواستم کاری کنه فردا زنده بلند نشم,ولی انگار منو نمی دیدید!
وقتی دلم تنگید برات میرم پیش خاطره هات قلبم رو عاشق میکنم به خاطر ناز نگات گرچه زدست روزگار محروم از عاشقی شدم به خاطر یه قلب پاک تبعید خاک غم شدم.
فرداش اومدم دیدم یه عالمه نامه دارم همش از اون بود همه هم معذرت خواهی بود و خواستن یه فرصت دوباره,اصلا نمی تونستم با خودم کنار بیام که این دروغ بزرگ اون رو ببخشم,ولی دلم براش خیلی سوخت گفت تنها بوده و....
گفتم باشه ولی باید اونو کنار بزاری اونم قبول کرد گفت دیگه با هم کلاسی هاش هم حرف نمیزنه.
از اون روز به بعد ایمیلهاش کم شد و زنگ هم نمیزد تا این که یه روز اومد آنلاین گفت زن دایی از ایران اومده یه نامه هم از پسر خاله(خواستگارش)آورده.
گفتم چی گفته؟گفت:شعر نوشته و دوست دارم.
بعدش بدون هیچ مقدمه گفت تو چرا از ایمیلی که به اسم من ساختی بهش فحش دادی؟
گفتم:آخه ول کم نیست 1سال هست داره همش پیام میده اعصابم خورد شد باید یه چیزی میگفتم تا تو رو ول میکرد.
گفت:من همین جوری که تو رو دوست دارم اون رو هم دوست دارم اونم پسرخاله من هست!!
اینجا بود که ضربه سوم رو هم از اون خوردم.
آخرين مطالب ارسالي;