نفرین برای عشق |

بعد از چند سال اومدم دوباره ایران چهره من خیلی عوض شده به اندازه ای که پسر عموم منو نشناخت.
شب مجلس شد چون هر دو طرف خودی بودیم نامحرم از این حرفها نداشتیم من با دوربین رفتم پیش عروس و داماد عرض ادب کردن.که یک دفعه دخترهای فامیل منو شناختن ریختن سرم شروع کردن به ماچ کردن منم از خجالت جلو همه سرخ شدم!
تو وسط سالن یکی داشت تنهایی می رقصید سمتش خیره موندم تا حالا ندیده بودمش اومد طرفم گفت سلام امید! وقتی گفت امید فهمیدم jaz هست چون اسم اصلی من امید نیست.سعی کردم دیگه بهش به چشم یه عشق نگاه نکنم یاد اون شب سرد افتادم چند لحضه بین ما سکوت شد که بهم گفت بیا برقص گفتم نه کار دارم تو اون گیر واگیر چند تا از فامیلها هم متوجه عکس العمل من شدن ولی دیگه سعی کردم کمتر بیام جلو چشماش تا عروسی تموم بشه.ولی باز هم مثل جت کنارم بود و گیر داده بود داداش داماد باید برقصه(فارسی هم درست نمی فهمید)
یه دفعه بهم گفت من خیلی خواستگار داشتم همش رو به خاطر تو رد کردم!! این رو شنیدم میخ کوب شدم ولی اعتنا نکردم گفتم موفق باشی بهش بر خورد و رفت.
عروسی به خوبی گذشت و کسی نفهمید من با jaz مشکل دارم.یه شب دادشم منو صدا کرد رفتم تو اتاق دیدم اونجا دادشم و naz و jaz هستن naz گفت شما هر دوتاتون که همدیگر رو دوست دارین فهمیدم یه خبرایی هست گفتم نه گفت jaz تو رو دوست داره گفتم اون به من گفته نه بعد naz گفت اون دوست داره اون موقع تو رو ندیده بود حرفشون رو قبول کردم.
2 هفته بعد اونا میرفتن استرالیا تو این مدت منو jaz یه عشق پنهانی داشتیم آخه کسی به جز ما 4 نفر خبر نداشت.یادم میاد اون موقع خیلی بهش گفتم دوست داشتن مثل لباس خریدن نیست امروز یکی فردا یکی خوب فکراتو کن مجبور نیستی منو قبول کنی اونم همش در جواب میگفت:من فکرامو کردم.انقدر بهش گفتم فکر کن که گفت دیگه خسته شدم از فکر کردن من تو رو دوست دارم و باهات ازدواج میکنم ولی 3 سال بعد که درسم تموم شه! گفتم:باشه.
اون روزها روزهای اوج من بود یادش بخیر مشهد(سینما آفریقا,پروما,زیست خاور) پاتوق ما اونجا شده بود.براش خیلی یادگاری خریدم عاشق عطر بوس من بود.
یه پسر خاله داشتم که خواستگار jaz بود همه میدونستن اون به خاطر استرالیا می خواد ازدواج کنه وقتی اونو با jaz میدیم داغ میکردم.
اون ایمیل jaz رو می خواست منم رفتم کافی نت زود یه ایمیل به اسم jaz ساختم دادم به پسر خالم گفتم این ایمیل jaz هست.
jaz خیلی دختر ساده بود و دل پاکی داشت تا به امروز که 3 سال میشه ندیدمش حتی نوک ناخنم به دستش نخورده.من خیلی دلم براش می سوخت به خاطر سادگیش همه اذیت میکردن.
اون به من گفت نه مشروب میخوره نه دوست پسر داره تازه قول داد دوستهای دختر رو هم کنار بزاره.
اون روزها تموم شد و رفتیم فرودگاه برای خداحافظی اونا دوباره میرفتن استرالیا اون روز اون خیلی خوشحال بود چون خودش میگفت بهش خوش نگذشته ولی من غم بزرگی داشتم یه خداحافظی 3 ساله!
همه فامیلها جمع بودن داداشم یه خداحافظی کوچلو با خانمش کرد و گریه شروع شد منم از موقعیت استفاده کردم رفتم کنار jaz گفتم منو فراموش نکن من تو رو به خاطر استرالیا دوست ندارم به خاطر خودته خندید گفت می دونم.
هواپیما پرواز کرد و بدبختی من شروع شد!
ما هم همون شب رفتیم تهران تو ماشین راننده آهنگ چشمای بارونی از علی اصحابی رو گذاشته بود:
موندن بودن با تو نه دیگه تکرار نمیشه دنیا رو هم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه تو برو از این به بعد تنهایی یاورم میشه نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه!
ساعت 2 شب بود داشتم این آهنگ رو گوش میدادم که چشمام پر از اشک شد.تو ذهنم همه چیز زود میگذشت مثل یه فیلم نمی دونم چرا این احساس رو داشتم ما برای همیشه از هم جدا شدیم!
برای اینکه خوب درک کنید باید چند قسمت اول که خسته کن هست رو بخونید ولی سعی میکنم خلاصه و از قسمتی مهم شروع کنم!
قسمت اول:
همه چیز از چند سال قبل شروع شد که من با خانوادم به خاطر مشکلاتی از ایران رفتیم با سیستم درسی جدید آشنا نبودم و از طرفی برای اولین بار بود هم کار میکردم هم درس با اون سن کم.
کم کم همه چیز خوب شد یه ماشین تویوتا هم گرفتیم ولی من به خاطر فشار کار و دیر اومدن به مدرسه اون سال قبول نشدم.من که تو ایران هر سال یه لوح تقدیر رو دیوار خونه اضافه میکردم از 6 تا درس موندم!
دیگه حرف اعضای خانواده شروع شد(پسر فلانی از تو بهتره...)داشتم کلافه می شدم گفتم من نمی تونم هم درس بخونم هم کار کنم.قرار شد از سال بعد سر کار نرم.
سال بعد رو شروع کردم بی خیال تر از سال قبل چون دیگه درسها رو بلد بودم همون درسهای سال قبل بود.بدون اینکه درس بخونم ترم اول شدم شاگرد هفتم(خوب نبود)ولی من درس نخونده این شدم.آخر این ترم رو هم باز شاگرد 7 شدم قبول شدم از تموم کلاس ما فقط اون سال 12 نفر قبول شدن.
سال بعد شروع شد و همه چیز خوب بود تا داداشم از دختر خاله ام خواستگاری کرد.2 تا دختر خاله دارم یکی اندازه من یکی اندازه داداشم.ما بچه بودیم که اونا رفته بودن استرالیا.خلاصه من فقط عکسهاشون رو دیده بودم ولی میدونستم خیلی خواستگار دارن!
jaz خوشکل تر از naz بود من نمی دونم چی شده بود که با دیدن فقط 1 عکس بهش دل بستم گفتم من jaz رو میخوام قرار شد منو دادشم باجناق بشیم.اون روزها خونه ما روزی هزار بار میرفت هوا از بس خوشحال بودیم.تنها ارتباط ما با اونا فقط اینترنت بود.اون تابستون پول اینترنت 140دلار اومد(بدبخت شدیم منو دادشم).
از اون به بعد من اولین تجربه عشقی خودم رو به دست آوردم شب و روز بهش فکر میکردم شب تو آسمون ستاره خیلی بود ستاره ها رو تقسیم میکردم میگفتم اون پر نور از اون کوچلو از من.صبح ها با خورشید حرف میزدم میگفتم تو هر روز میبینیش مواظبش باش و....!(نخند فکر کن بار اول خودت عاشق بودی چیکار میکردی)
قرار شد اونا بیان ایران و ما هم بیایم ایران تا عروسی بگیریم.نزدیک به روزهای اومدن بود که از jaz پرسیدم دوست داری با من ازدواج کنی؟گفت:4 سال بعد.گفتم من 4 سال منتظر میمونم بعدش چی؟گفت:معلوم نیست شاید نه!گفتم نمیشه من 4 سال منتظرت بمونم بعد بگی نمیخوام گفت همین.
با خودم گفتم نمیشه!کمی ناراحت شدم ولی نخواستم از این موضوع کسی باخبر بشه چون اون وقت عروسی داداشم از حال می افتاد.نمی دونستم ناراحت باشم یا خوشحال از یه طرف داستان منو با jaz هم تموم شده بود از یه طرف عروسی داداشم با naz نزدیک می شد تصمیم گرفتم این موضوع تو دلم بمونه برای همیشه که تا امروز موند.
نفرین من به راه اون کسی که دستاتو گرفت فاصله بین ما شد رفیق شبهامو گرفت چرا چشاتو بستی و رفتی تو بی من شکستی قلبم رو وقتی گفتی نه!
دادشم پاسپورتش از ما جدا بود اون اومد ایران ولی ما چون پاسپورتمون خانوادگی بود به ما ویزا نمی دادن میگفتن یکی باید نباشه.2روز تا عروسی مونده بود.من چون تحمل دیدن کسی که دوست دارم ولی نمیتونم بهش برسم نداشتم به مامان و بابا گفتم من نمیام شما برید اون شب تا صبح دعوا کردیم تا آخر مادرم برای اولین بار منو نفرین کرد نه یه نفرین ساده یه نفرین از ته دل.(این رو بعدا خودش تائید کرد)
نمی تونستم بگم داستان چیه عروسی داداشم بهم می خورد.یه بغض عجیب تویه گلوم گیر کرده بود نمی تونستم بشکنمش.زمستون بود و هوا سرد اون شب به خاطر اینکه آروم بشم اومدم بیرون تو سرما تا ساعت 3 شب با خدا دعوا کردم گفتم منو راحت کن ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد!گفتم من مسلمون نیستم تو رو هم قبول ندارم ولی باز هیچی نشد.باد و سوز سردی بود دوست داشتم یه ثانیه هم زنده نباشم از شدت سرما دست پام خشک شد به زور چهار دست پا خودم رو رسوندم به خونه خودم رو انداختم داخل خونه.گفتم این چه عشقی هست دیگه؟اون اونجا خوشه من دارم براش میمیرم.
فردا شانس ما گرفت ما ویزا گرفتیم و اومدیم ایران!(ولی من راضی نبودم بیام)
آخرين مطالب ارسالي;