تبليغاتX
نفرین برای عشق

























نفرین برای عشق

این روزا داریم میمرم

نمی تونم به کسی بگم که چه اتفاقی داره می افته

فقط شکی که داشتم بر طرف شد!

حالا می دونم که خیلی بدبختم...حالا می دونم نباید تو این دنیا دلمو به چیزی خوش کنم.

مگه تو خدای من نیستی؟؟

مگه تو پناه بی پناه ها نیستی؟

پس چرا الان کمکم نمیکنی؟؟؟
حاضرم در مقابلش هر کاری بکنم هر کاری!

فقط همین دفعه کمکم کن...دستامو رد نکن که ناامید میشم از درگاهت.

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم...دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

... سر رو شونه هایت بگذارم....


از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم


منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم

اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم
نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

یه روز سکوت شکست ...

امروز حرمت شکسته شد ...

فردا را نمی دانم...!

............

یکی از تلخ ترین تجربه های تلخ زندگیم این بود که....

از چشمانم اشک جاری بود و در دیدگان یارم لبخند...

خدا اینجوری قضاوت میکنی؟؟؟
نفرین شده

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

میخوام برگردم سر نقطه شروع...

همون لحظه های تنهایی که جز خودت و دلت کسی نیست...

بعضی وقت ها باور خیلی چیزها سخته ولی باید قبول کرد...

اگر چه خیلی سخته ولی باید قبول کرد که هیچ کسی نیست...

خسته شدم از صبر کردن و دوباره امتحان کردن

سرنوست رقم خورده و من چقدر ناتوانم در مقابلش...

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

به نام عشق به نام اشک به نام دل شکسته می نویسم امشب

دستهایم بی توان شدن و چشمهایم خشک و دلم بی تاب

سالهاست دنبالش میگشتم.دیگه نا امید شده بودم. هنوز هم نمی دونم چه جوری پیداش کردم یا پیدام کرد

به آرزوی چند سالم تو یه روز نه نه تو یه لحضه رسیدم!

اون عاشق من شد همونطور که سالها منتظرش بودم. عاشق من هست بدون هیچ تغییری.

ولی من منه لعنتی عوض شدم برای چند ثانیه. دیگه اونی که باید براش می بودم نبودم.
وقتی حرف میزنه لال میشم چون عشق من جلوی عشق اون هیچ چیز نیست.

نیاز به تموم غم های این چند ساله دارم تا بتونم بشم همونی که بودم.
نمی خوام عوض بشم میخوام بشم همونی که روز اول بودم.

خدا وقتشه صدای منم بشنوی!!!

برام از جون عزیزتر هست نزار از دستش بدم چون اون وقت پایان همه چیز میشه...

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

نمی دونم چرا وقتی ناراحته هیچی نمیگه!

من که دیگه سکوت نمی کنم پس چرا حالا اون؟
می ترسم از چوبه اعدامی که به ناحق برپا بشه.
بهتر نیست به متهم بگی جرمت چیه؟

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

چقدر سخته بدونی اون که میخوایش نمی مونه

که دلش یه جای دیگه است و همه وجودش ماله اونه!!

چقدر برای اونکه جون میدی غریبه باشی

بگی میخوام با تو باشم بگه میخوام که نباشی!!!

 

به خدا سخته به اونی که میپرستی سخته!!!!

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

روحم مرده دیگه روحی تو این جسم نیست...خسته شدم از همه و همه چیز
حلالت اگه باز بهت دل سپردم .... به دریا زدی و ازت ضربه خوردم
حلالت که مرددددم تو این مرگ رو دیدی.... تو می تونی اما نجاتم نمی دی

خدا کی وقتش میشه روح سرگردونم رو تو بقل بگیری؟؟
انقدر فریاد زده که دیگه لال شده..گفتم صبرم زیاده ولی بسه دیگه امتحان...یه بارم به حرف دل من گوش کن حتی اگه صلاح من نیست!

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

بعضی وقت ها همچین زیرپاتو خالی میکنن که نمیفهمی چه جوری خوردی زمین.
خیلی وقته دلم میخواد یکی زیر شونه هامو توی این خستگی ها بگیره و بگه من تنهات نمیزارم.
روحم پرواز کرد!!
پالتو بلندم رو پوشیدم و رفتم تو خیابون های سیاه سفید ذهنم.....یه سوز سرد دارم حس میکنم...چشامو میبندم قدم هامو میشمارم مثل بچگی ها...
تو این سرما همه آدما ۲تا ۲تا راه میرن که سرما یادشون بره....منم روی نیمکت یه پارک نشستم و انگشتامو تو هم کردم تا مبادا حس کنم بین انگشتام خالیه....
مثل همیشه لبخند مصنوعی رو لبامه تا کسی نفهمه چقدر داغونم!

نمی دونم چرا ازم فاصله میگیره و فکر میکنه اینجوری راحتم؟....چرا نمی دونه من به آغوشش محتاجم؟؟
حتما نمی دونه وقتی دارم با سختی ها و خستگی هام میجنگم پشتم به اون قرصه!

چقدر سخته زندگی کنی بدون هیچ دلخوشی...
چند ساله سعی میکنم از این تنهایی بیام بیرون ولی.... ولی همه منو دوباره به همون تنهایی هدایت میکنن.
خدا فکر نمیکنی وقتش رسیده منو دریابی؟

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |

سلامی به گرمی نه نههههه به سردی زمستان!
به تنهای یک دل!
به بغض گرفته یک عاشق.
به نامیدی یک امید!

می دونستم دیر یا زود باید برگردم اینجا هیچ چیز عوض نشد تو این مدت. انگار فقط دور خودم چرخیدم.
دیگه خودمو گم کردم بد جوری هم گم کردم! حتی نمی دونم راه خونه کدوم طرفه.

زمان هم هیچ چیز رو عوض نکرد فقط با خودم بازی کردم.
از این ماسک که رو صورتم بود تو این مدت خسته شدم.
نمی دونم دلمو به چی مهمون کنم به یه دل سیر گریه یا یه دنیا فریاد!

نه نه هیچ کدوم اینا رو دوست نداره اون فقط همون سکوت بغض چند ساله رو میخواد چون بهش عادت کرده.

دیگه هر چی بگم بی اثره...ولی هنوزم چشمام به دره

نوشته شده در ساعت توسط نفرین شده| |